من در اينجا ؛ يک اسب چوبی بسيار زيبا ديده ام . می خواهم آنرا بخرم . اما پول ندارم . ممکن است لطف بفرماييد و برای من يک ليره بفرستيد ؟؟ . پسر کوچک شما : جرج
تو نميدانی چگونه پول هايت را نگهداری .همه پول هايت را در قمار از دست داده ای . و اين کار بسيار بدی است .تو بايد ارزش هر چيزی را درک کنی .
مادر بزرگ تو : ويکتوريا
من از شما بسيار متشکرم .من نامه شما را به يک کتابخانه به دو ليره فروختم ! حالا می بينيد که من ارزش هر چيزی را ميدانم .
پسر کوچک شما : جرج
نوشته شده در جمعه 29 تیر1386 ساعت 13:35 توسط : شب شکن
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در جمعه 29 تیر1386 ساعت 13:34 توسط : شب شکن
آن گاه كه تنها شدي ودر جست وجوي يك تكيه گاه مطمئن هستي بر "او" توكل نما (نمل/79)
* آن گاه كه نوميدي بر جانت پنجه افكنده و رهانمي شوي به "او "اميدوار باش(زمر/53)
* آن گاه كه دوست داري كسي همواره به يادت باشدبه ياد"او" باش كه او همواره به ياد تو ست(بقره/152)
* آن گاه كه دوست داري به آرزويت برسي به درگاه "او "دعاكن تا اجابت نمايد(غافر/60)
* آن گاه كه روحت تشنه نيايش و راز و نياز است آهسته "او"را بخوان (اعراف/55)
* آن گاه كه سرمست زندگاني دنيا ومغرور به آن شدي به ياد قيامت باش(فاطر/5)
* آن گاه كه دوست داري با "او "هم سخن شوي نماز را به يادش بخوان(طه/14)
* آن گاه كه شيطان همواره در پي وسوسه توست به "او "پناه ببر(مومنون/97)
* آن گاه كه لغزش ها روحت را آزرده ساخت در توبه به روي تو باز است (قصص/67)
نوشته شده در جمعه 29 تیر1386 ساعت 13:23 توسط : شب شکن
نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 17:54 توسط : شب شکن
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 17:45 توسط : شب شکن
پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت وصفحه ای از روزنامه را –که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت:
-"بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟" و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت. پدر با تعجب پرسید :"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟" پسر جواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 17:32 توسط : شب شکن
در پي اعلام اين خبر از سوي سجادپور که « اليور استون براي ساختن فيلم در مورد احمدي نژاد به ايران سفر مي کند.» و تکذيب اين خبر از سوي اليور استون که گفته است: « نمي خواهم در مورد احمدي نژاد فيلمي بسازم، چون انگيزه اي براي ساختن فيلم در مورد احمدي نژاد ندارم.» آگاهان فرض کردند که اگر کارگردانان بزرگ تاريخ سينما مي خواستند در مورد احمدي نژاد فيلم بسازند، چه اسمي را براي آن انتخاب مي کردند:
برايان سينگر کارگردان سوپرمن «: سپورمن»
آلفرد هيچکاک: « خرابکاري» يا « مرد عوضي»
فرنسيس فورد کاپولا: « پسرخوانده، قسمت آخر»
مارتين اسکورسيزي: « راننده تاکسي بار»
استنلي کوبريک: « چشمان مطلقا بسته »
استنلي کرامر: « چه کسي سرزده براي شام مي آيد؟»
باب رافلسون: « پستچي اصلا زنگ نمي زند»
مارتين برست: « بوي خوش مرد»
اينگمار برگمان: « گوجه فرنگي هاي وحشي»
استيون اسپيلبرگ: « برخورد سيخکي از نوع سوم»
چارلي چاپلين: « ديکتاتور کوچک»
آميتاباچان «: مرا دل مهروزي کرتاهه»
مايک نول: « هري پاتر و مشنگ نوراني»
وودي آلن: « پول رو بردار و بريز دور»
ويکتور فلمينگ: « برباد داده»
امير کوستاريکا: « بابا به ونزوئلا رفته است ».
و اگر کارگردانان داخلي مي خواستند براي احمدي نژاد فيلم بسازند، احتمالا نام آن را چنين مي گذاشتند:
داريوش مهرجويي «: ميهمان سرزده مامان»
بهرام بيضايي: « قطعا، هيچ وقت»
محسن مخملباف: « خداحافظ سينما»
بهمن قبادي: « زماني براي قاطي کردن اسبها»
ابوالحسن داوودي: « نان و نفت و موتور هزار»
مسعود کيميايي: « ميخ و ابريشم»
ايرج قادري: « فتنه چکمه پوش »
جعفرپناهي: « بادکنک قرمز »
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 17:28 توسط : شب شکن

