تبليغاتX
وبلاگی برای خوبان
پروردگارا ، به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغییردهم ،دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم تغيير دهم، بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم، مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا ومردم آن مطابق ميل من رفتار کنند
وبلاگی برای خوبان
.ساعت وقت تنهايي رونشون ميده ولي تنهايي باخدامعني نميده.ساعت توبرو من هستم تا هميشه

به کلبه کوچک ما خوش آمدید

نامه.......

شاهزاده جرج - که بعد ها جرج پنجم پادشاه انگلستان شد - نامه ای برای مادر بزرگش نوشته بود به اين مضمون : ..
يکم آوريل 1877
مادر بزرگ عزيزم !
من در اينجا ؛ يک اسب چوبی بسيار زيبا ديده ام . می خواهم آنرا بخرم . اما پول ندارم . ممکن است لطف بفرماييد و برای من يک ليره بفرستيد ؟؟ . پسر کوچک شما : جرج
و اما جوابی که ملکه ويکتوريا برايش فرستاد :
بچه ی عزيزم !
تو نميدانی چگونه پول هايت را نگهداری .همه پول هايت را در قمار از دست داده ای . و اين کار بسيار بدی است .تو بايد ارزش هر چيزی را درک کنی .
مادر بزرگ تو : ويکتوريا
جواب جرج کوچک :
مادر بزرگ عزيزم !
من از شما بسيار متشکرم .من نامه شما را به يک کتابخانه به دو ليره فروختم ! حالا می بينيد که من ارزش هر چيزی را ميدانم .
پسر کوچک شما : جرج
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در جمعه 29 تیر1386 ساعت 13:35 توسط : شب شکن
يك قابلمه پر از عشق

جوانک خوش تيپ از اينکه قابلمه پيرمرد به پايش خورده و يک خط منحني از جنس گرد و خاک روي شلوارش رسم کرده بود، کلي ناراحت شد. صورتش را که تازه اصلاح کرده بود، در هم کشيد و يک نوچ پرمحتوا از غنچه لبانش بيرون داد.
تا سرحد امکان خودم را عقب کشيدم. روي شانه اش زدم و گفتم: «داداش بيا عقب اين بابا راحت باشه»
از وسط دو تا دستم که مثل گوشت قرباني به ميله وسط ماشين آويزانم کرده بود، گردن کشيدم و نگاهش کردم.
پيرمردي 70 – 75 ساله ، با کت خاکستري با بافتي درشت و ضخيم ، شلوار مشکي اش از گشادي گريه مي کرد و با تمسک به کمربند پوسيده اي ، دست و پازنان خودش را به پيرزن چسبانده بود
با خودم فکر کردم و گفتم شايد مي خواهد از جايي نذري بگيرند !  به نظرم قابلمه دو نفره بود .  اما قيافه شان به اين کارها نمي خورد .  تازه محرم و صفر هم تمام شده بود .
پيش خودم محاکمه اش کردم . «حالا به هر علتي که اين قابلمه خالي رو دست گرفتي پس چرا پلاستيکش آن قدر خاکي و کثيفه ؟!
يعني يک مشماي سالم تر گيرت نيومد که اين طوري شلوار مردمو کثيف نکني ؟!»
شايد چيزي توي قابلمه دارند ؟! اما قابلمه توي پلاستيک يک ور شده بود .  اگر چيزي توش بود از سوراخ هاي پلاستيک بيرون مي ريخت .
شايد هم پيدايش کردند ، مي خواهند بفروشند به نمکي ؟!  يا شايد هم ترسيدند در اثر تکان هاي ماشين که آدم را مثل مشک عشاير ايل بختياري تکان مي دهد ، حالشان به هم بخورد ، قابلمه را آورده اند براي مواقع اضطراري !
توي همين فکر بودم که پيرمرد با سرفه اي سينه اش را ضاف کرد و گفت : « آقا پياده مي شيم »
مسافرهايي که سر پا ايستاده بودند ، خودشان را عقب مي کشيدند . يکي ، دو نفر هم که جلوي در بودند پياده شدند تا راهي براي پياده شدن باشد .
پيرمرد ، يک دويست توماني مچاله شده قرمز را به راننده داد . بعد هم زير شانه پيرزن را به آرامي گرفت . پيرزن خيلي آرام قدم بر مي داشت . پاهايش که بعد از شصت ، هفتاد سال از کشيدن بدنش خسته شده بود ، روي زمين کشده مي شد . مثل اينکه مي خواست بماند و راحت روي صندلي  استراحت کند.  شايد هم اگر زبان داشتند به بقيه بدن پيرزن مي گفتند : شما برويد ما بعدا مي آييم.
به رکاب پله هاي ماشين که رسيدند پيرمرد دست پيرزن را روي ميله آهني پشت صندلي شاگرد گذاشت و به پيرزن اشاره کرد که ميله را نگه دار و خودش پياده شد.
قابلمه را با دقت تمام روي پله اول ماشين گذاشت و با وسواس آزمايش کرد که لق نزند . بعد هم دستش را به طرف پيرزن دراز کرد تا پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه بگذارد و بعد از روي قابلمه روي پله اول. دو پايش را که روي پله اول گذاشت ، پيرمرد قابلمه را روي زمين گذاشت . دوباره پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه و اين بار روي زمين گذاشت.
نمي دانم بقيه مسافران هم احساس من را داشتند يا نه ؟!
پيرمرد و پيرزن يک عمر بود که از قابلمه خورده بودند ، ولي هنوز حتي يک قاشق هم از آن کم نشده بود . اين قابلمه شان فقط براي دو نفر غذا جا مي گرفت.
Best Regards.
Kamran Abdi

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در جمعه 29 تیر1386 ساعت 13:34 توسط : شب شکن
آن گاه كه

آن گاه كه تنها شدي ودر جست وجوي يك تكيه گاه مطمئن هستي بر "او" توكل نما (نمل/79)

* آن گاه كه نوميدي بر جانت پنجه افكنده و رهانمي شوي به "او "اميدوار باش(زمر/53)

* آن گاه كه دوست داري كسي همواره به يادت باشدبه ياد"او" باش كه او همواره به ياد تو ست(بقره/152)

* آن گاه كه دوست داري به آرزويت برسي به درگاه "او "دعاكن تا اجابت نمايد(غافر/60)

* آن گاه كه روحت تشنه نيايش و راز و نياز است آهسته "او"را بخوان (اعراف/55)


* آن گاه كه سرمست زندگاني دنيا ومغرور به آن شدي به ياد قيامت باش(فاطر/5)

* آن گاه كه دوست داري با "او "هم سخن شوي نماز را به يادش بخوان(طه/14)


* آن گاه كه شيطان همواره در پي وسوسه توست به "او "پناه ببر(مومنون/97)

* آن گاه كه لغزش ها روحت را آزرده ساخت در توبه به روي تو باز است (قصص/67)

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در جمعه 29 تیر1386 ساعت 13:23 توسط : شب شکن
فرازی از نهج البلاغه

 
ای مردم هر که برادر خود را شناخت ودانست که در دین محکم واستوار است و در گفتار وکردار در راه راست قدم می نهد نباید گفتار مردم را در باره او گوش بدهد گاهی تیر انداز تیر می اندازد و تیرها بخطا میرود ولیکن کلام بی اثر نمی ماند وباطل ونادرست آن اگر چه از بین میرودولیکن گناه آن از بین نمیرود زیرا خداوند گفتار را شنواو گواه است. میان حق و باطل فاصله ای نیست مگر بقدرچهار انگشت.معنی این فرمایش را از حضرت پرسیدند حضرت انگشتهای خود را به هم چسبانده و بین گوش وچشمش نهاد .پس از آن فرمود باطل و نادرست آنست که بگوئی شنیدم و حق و درست آنستکه بگوئی دیدم.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 17:54 توسط : شب شکن
چرا ما بچه ها رو دوست داریم !!!

  ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 17:45 توسط : شب شکن
ساختن دنیای پاره شده

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت وصفحه ای از روزنامه را –که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت:

 -"بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟" و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت. پدر با تعجب پرسید :"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟" پسر جواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم.

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 17:32 توسط : شب شکن
سوپرمن و سپورمن

در پي اعلام اين خبر از سوي سجادپور که « اليور استون براي ساختن فيلم در مورد احمدي نژاد به ايران سفر مي کند.» و تکذيب اين خبر از سوي اليور استون که گفته است: « نمي خواهم در مورد احمدي نژاد فيلمي بسازم، چون انگيزه اي براي ساختن فيلم در مورد احمدي نژاد ندارم.» آگاهان فرض کردند که اگر کارگردانان بزرگ تاريخ سينما مي خواستند در مورد احمدي نژاد فيلم بسازند، چه اسمي را براي آن انتخاب مي کردند:

 برايان سينگر کارگردان سوپرمن «: سپورمن»

 آلفرد هيچکاک: « خرابکاري» يا « مرد عوضي»

فرنسيس فورد کاپولا: « پسرخوانده، قسمت آخر»

 مارتين اسکورسيزي: « راننده تاکسي بار»

 استنلي کوبريک: « چشمان مطلقا بسته »

استنلي کرامر: « چه کسي سرزده براي شام مي آيد؟»

 باب رافلسون: « پستچي اصلا زنگ نمي زند»

 مارتين برست: « بوي خوش مرد»

 اينگمار برگمان: « گوجه فرنگي هاي وحشي»

استيون اسپيلبرگ: « برخورد سيخکي از نوع سوم»

چارلي چاپلين: « ديکتاتور کوچک»

آميتاباچان «: مرا دل مهروزي کرتاهه»

 مايک نول: « هري پاتر و مشنگ نوراني»

وودي آلن: « پول رو بردار و بريز دور»

ويکتور فلمينگ: « برباد داده»

 امير کوستاريکا: « بابا به ونزوئلا رفته است ».

 و اگر کارگردانان داخلي مي خواستند براي احمدي نژاد فيلم بسازند، احتمالا نام آن را چنين مي گذاشتند:

داريوش مهرجويي «: ميهمان سرزده مامان»

 بهرام بيضايي: « قطعا، هيچ وقت»

 محسن مخملباف: « خداحافظ سينما»

 بهمن قبادي: « زماني براي قاطي کردن اسبها»

 ابوالحسن داوودي: « نان و نفت و موتور هزار»

 مسعود کيميايي: « ميخ و ابريشم»

 ايرج قادري: « فتنه چکمه پوش »

 جعفرپناهي: « بادکنک قرمز »

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 17:28 توسط : شب شکن