در سال 1264 قمري، نخستين برنامهي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبلهكوبي ميكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نميخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان ميشود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باختهاند، امير بيدرنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان ميشدند يا از شهر بيرون ميرفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همهي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سيصد و سي نفر آبله كوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده ميشود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنميگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور ميكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هايهاي ميگريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچهي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع ميكنند. تمام ايرانيها اولاد حقيقي من هستند و من از اين ميگريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند
منبع حكيمي، محمود. داستانهايي از زندگي اميركبير. دفتر نشر فرهنگ
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386 ساعت 23:18 توسط : شب شکن


نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386 ساعت 23:9 توسط : شب شکن
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل. قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده .خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز .پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس .نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده زياد تو دست انداز نمون .وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده
يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی. بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت
هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386 ساعت 0:22 توسط : شب شکن
سلام. اين مطلب جالب رو ديروز توي يه وبلاگ به نام هيوا ديدم. فكر ميكنم جالب باشه. اگر اينطور نيست منو به خاطر ارسال اون ببخشيد.
سال 1230
مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمی شم...
زن: آقا حالا یه غلطی کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده... مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
سال 1280
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده...
مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدونه درد می کشمت...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
سال1330
مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ...
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کونی...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
سال1380
مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم...
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
مرد: من... اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره...
سال1400
دختر: چی؟ چی گفتی مرتیکه ی ****؟ دارم بهت می گم ماشین بی ماشین. همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می خوام. میخوای بری بیرون پیاده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخش ![]()
:::نکته مهم .در همه جا مادر ها ناجی دختر میشن![]()
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386 ساعت 15:55 توسط : شب شکن
داستاني که در زير نقل ميشود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀمان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.
چارهاي نداشتيم. همۀ ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما بهياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند. اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نميشد بهصورت سرود خواند.
بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچهها، عمو سبزيفروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزيفروش که سرود نميشود. گفتم: بچهها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم:
«عمو سبزيفروش . . . بله. سبزي کمفروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچهها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير ميخوانديم. همۀ شعر را نميدانستيم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اينصورت تدوين شد:
عمو سبزيفروش! . . . بله. سبزي کمفروش! . . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . بله. خيلي خوب داري؟ . . . بله. عمو سبزيفروش! . . . بله. سيب کالک داري؟ . . . بله. زالزالک داري؟ . . . . . بله. سبزيت باريکه؟ . . . . . بله. شبهات تاريکه؟ . . . . . بله. عمو سبزيفروش! . . . بله.
اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزيفروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوري که صداي «بله» در استاديوم طنينانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخير گذشت.»
فصلنامۀ «ره آورد» شمارۀ 35، صفحۀ 286 –
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در جمعه 26 مرداد1386 ساعت 15:39 توسط : شب شکن
آقا منظورمون توهین نبود، فقط یه شکار لحظه جالبه !!!![]()
نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386 ساعت 14:59 توسط : شب شکن
عكسی که در لینک ادامه مطلب حاوی 2 دلفین كاملا متشابه می باشد كه در مطالعات روی سطوح استرس در بیمارستان St. Mary استفاده می شود.
به هر دو دلفین كه از آب بیرون پریده اند نگاه كنید. هر دو دلفین كاملا شبیه یكدیگر هستند. یك مطالعه دقیق نشان داده كه علارغم اینكه هر دو دلفین شبیه یكدیگر هستند شخصی كه استرس دارد اختلافاتی را بین آنها پیدا خواهد كرد.مطمئن نیستم چطوری كار می كند ولی به صورت خارق العاده ای دقیق است.
هر چه فرد اختلافات بیشتری را بین این دو دلفین پیدا كند تحت استرس بیشتری قرار دارد اكنون به عكس نگاه كنید و اگر شما بیش از 2 اختلاف بین دو دلفین پیدا كردید نیاز به مرخصی دارید. برای مشاهده عکس ها روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در جمعه 26 مرداد1386 ساعت 14:27 توسط : شب شکن
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست
پس چرا امروز مي سوزم.![]()
وقتي نميتوني فرياد بزني ناله نكن خاموش باش قرنها ناليدن به كجا انجاميد؟؟تو محكومي
به زندگي كردن تا شاهد مرگ آرزوهايت باشي.![]()
نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386 ساعت 21:55 توسط : آسمان
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برمی داشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم! سريع از کنار مرداب دورمی شدم.
حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم که ... گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده... ![]()
نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386 ساعت 20:6 توسط : آسمان
كوروش تو نخواب كه ملتت در خواب است
آرامگهت غرقه به زير آب است
امروز نه بيگانه كه دشمن زخود است
صد ننگ به ما كه دل تو بي تاب است
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386 ساعت 13:54 توسط : آسمان
در آغاز آفرینش یکروز دروغ و حقیقت رفتند کنار رودخانه ، دروغ گفت : بیا شنا کنیم و حقیقت ساده دل قبول کرد؛ اما تا لباس هایش را در آورد و در آب رفت ، دروغ لباس او را دزدید و رفت... از آن به بعد حقیقت بیچاره عریان ماند و مردم دروغ را با لباس حقیقت دیدند...!!!
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 20:24 توسط : آسمان
نمي توانيم گذشته را تغيير دهيم
we can not change the past
تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد
we just need to keep the good memories
و لغزشهاي گذشته را توشه ي را خرد سازيم
and acquire wisdom from the mistakes we've made
نمي توانيم آينده را پيش بيني كنيم
we can not predict the future
تنها بايد اميدوار باشيم و خواهان بهترين و هر آنچه نيكوست
we just need to hope and pray for the best and what is right,
و باور كنيم كه چنين خواهد شد
and believe that is how it will be.
مي توان روزي را زندگي كرد
we can live a day at the time
دم را غنيمت شمريم
enjoying the present
و همواره در جستجوي نيكوتر و بهتر بودن باشيم
.and always seeking to become a more loving and better person.
(كارن بري) Karen berry))
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 20:20 توسط : آسمان
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است .
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود . پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند." داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 15:49 توسط : شب شکن
پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگی نیست؟
نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.
فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
فرشته تنها نگاه می کرد.
پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است.
"عرفان نظر آهاری"
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 15:46 توسط : شب شکن
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 15:44 توسط : شب شکن
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 15:43 توسط : شب شکن
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!
وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد!
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 14:44 توسط : شب شکن
· چه اعضاء و بافت های قابل اهداء می باشد؟ اعضاءقابل اهداء قلب و ريه ها ، کبد و روده ها ، لوزالمعده و کليه ها می باشد. علاوه بر این اعضا، برخی از بافتهای بدن نیز قابل پیوند می باشند. بااهداء قرنيه می توان بينایی رابه فردی که دچار صدمه شديد به چشم شده باز گرداند. تاندون و غضروف باعث باز سازی اعضاء آسيب ديدهٔ مربوطه می شوند. پيوند استخوان می تواند مانع قطع عضو در سرطان استخوان شود. دريچه قلب برای کودکان با بيماری مادرزادی دريچه ای و بزرگسالان با دريچه آسيب ديده به کار می رود. پيوند پوست نجاتبخش بيماران با سوختگی شديد می باشد. پیوند مغز استخوان تنها درمان ممکن در بعضی از سرطان های خون می باشد. برخلاف عضو، بافت می تواند تا 24 ساعت بعد از مرگ فرد اهداء شود و حتی می توان آن را برای مدتهای طولانی ذخيره کرد.
· آيا فرد زنده هم می تواند اهداء کننده باشد؟بله، در بعضی شرايط. اهداء کليه يکی از معمولترين اعضاء اهدائی افراد زنده می باشد. زيرا يک فرد سالم با يک کليه هم قادر است به زندگی طبيعی خود ادامه دهد. در ضمن زمان بقاء کليه پيوندی از افراد زنده نسبت به فرد فوت شده طولانی تر است. قسمتی از کبد يا ريه و در موارد نادر قسمتی از روده کوچک نيز قابل اهداء می باشد.
· آيا اهداء کنندگان عضو از نظر بيماريهای خاص غربالگری خواهند شد؟ بله، همه اهداء کنندگان عضو از نظر ایدز و هپاتیت و یک سری بدخیمی ها مورد بررسی قرار خواهند گرفت.
· آيا داشتن " کارت اهداء عضو " برای اهداء اعضاء پس از مرگ کفایت می کند ؟ بسیار مهم است که نزدیکان نیز در جریان این امر خداپسندانه قرار گیرند تا در زمان فوت فرد در خصوص اهداء عضو غافلگير نشوند و آنرا مصيبتی افزون بر از دست دادن عزیز خود ندانند. آگاهی نزدیکان همچنین می تواند سبب شود که زمان برای دسترسی به "کارت اهداء عضو" ازدست نرود.
· مراسم خاکسپاری فرد اهداء کننده چقدر به تاخير خواهد افتاد؟ کل مراحل اهداء و پیوند عضو ( اخذ رضایت از خانوادهٔ فرد اهدا کننده تا پايان برداشت و پيوند عضو ) معمولا ٣٦ ساعت بطول می انجامد.
· واحد فراهم آوری اعضای پيوندی چگونه از وجود مرگ مغزی مطلع خواهد شد؟ بنا بر قانون، کليه بيمارستانها در سطح کشور اعم از دولتی و غیر دولتی موظفند موارد مرگ مغزی را به اطلاع این واحد برسانند. سپس هماهنگ کنندگان عضو پيوندی در محل حاضر شده و با خانواده فرد اهداء کننده زمينه ابعاد قانونی و اخلاقی اهداء صحبت خواهند کرد.
· آيا خانواده های فرد اهداء کننده و فرد گیرنده عضو پیوندی یکدیگر را ملاقات خواهند کرد ؟ خیر، هويت طرفين محرمانه خواهد ماند، البته تعدادی از خانواده ها تمايل خواهند داشت که از طريق نامه های بی نام و نشان (با همکاری واحد فراهم آوری اعضای پيوندی) با هم مکاتبه داشته باشند.
· چه کسی اولویت دريافت اعضاء و بافت های پيوندی را در زمان اهداء خواهند داشت ؟ لیست انتظار بیماران نیازمند در شبکه فراهم آوری اعضای پيوندی تنظیم و به روز میگردد ودر زمان اهداء،تخصیص اعضاء فقط توسط این مرکز صورت خواهد گرفت.افزون بر سازگاری خونی و بافتی بیمار ، وخامت شرایط بالینی و طول مدت انتظار در لیست پیوند ، فاصله مکانی شخص از واحد فراهم آوری عضو پیوندی نیز در اولویت بندی و انتخاب گیرنده عضو پیوندی نقش دارد.
· آيا ممکن است بدن فرد گیرنده ، عضو پيوندی را رد کند ؟آمار موفقیت پیوند در اکثریت موارد بیش از ٧٠ درصد گزارش شده است. بدن گیرنده عضو پیوندی در صورت عدم مراقبت صحیح فرد از خود و یا در موارد بسیار نادر بطور خود بخودی ، می تواند عضو پیوندی را رد کند.
· اگر عضو پيوندی، توسط بدن فرد گيرنده رد شود چه خواهد شد؟در اکثریت مواقع در صورت تشخیص بموقع رد پیوند ، امکان درمان آن وجود خواهد داشت. کنترل دقیق بیمار بعد از انجام پیوند عضو ، مصرف مرتب دارو های مربوطه و انجام آزمایشات لازم می تواند از رد کامل پیوند پیشگیری نماید.
· آيا پيوند عضو ميان جنس ها و نژادهای مختلف امکان پذير است ؟ آری، البته اندازه عضو پيوندی در مورد قلب، کبد و ريه حائز اهميت است و بايد مورد توجه قرار گيرد و بويژه انطباق بافتی در خصوص پيوند کليه حياتی است.
· چه مدت بايد يک بيمار نیازمند دریافت عضو پيوندی در لیست انتظار بماند؟ مدت زمانی که بیمار در لیست انتظار خواهد بود می تواند از چند روز تا چند سال بسته به وخامت شرایط بالینی، موجود بودن عضو پيوندی و سازگاری آن تفاوت کند.
· کدام بیماری های زمینه ای مانع اهداء عضو فرد خواهند شد؟ بیماری های عفونی مانند ایدز و اکثر بد خیمی ها مانع از اهداء عضو خواهند شد. البته همه این شرایط در زمان فوت شخص مجدداً ارزیابی می گردند.
· چه کسی می تواند جزو اهدا کنندگان عضو باشد؟ همه می توانند درامر اهداء عضو پيشقدم شوند و محدوديت سنی منظور نشده است. تنها عاملی که می تواند مانع اهداء عضو شود شرايط بالینی فرد اهداء کننده است که در زمان فوت وی توسط پزشک متخصص تشخيص داده خواهد شد.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدشما هم می توانید
یکایک شما عزیزان می توانید در زندگی هزاران فردی که در لیست انتظار پیوند عضو قرار دارند، تفاوت ایجاد نمایید. ما سخت می کوشیم تا در این خصوص به قلب و ذهن عموم راه یابیم ولی
شما هم می توانید سهیم باشید.
مهمترین اقدامی که بمنظور ارتقاء فرهنگ اهداء عضو می توانید انجام دهید این است که در مورد اهمیت اهداء عضو و تأثیر آن بر زندگی افراد گیرنده عضو با عزیزان خود صحبت کنید و آنها را نیز به اهداء زندگی تشویق نمایید. اگر تا بحال کارت اهداء عضو پر نکرده اید، می توانید فرم رضایت از اهداء عضو پس از مرگ را در این سایت پرکرده و کارت اهداء عضو را دریافت نمایید.
راه های ساده بیشمار دیگری نیز وجود دارد تا ما را یاری نمایید:
· نادرست بودن برخی از باورهای عمومی رایج در جامعه را به اطلاع دیگران برسانید.
· دیگران را بری پر کردن فرم رضایت از اهداء عضو پس از مرگ و دریافت کارت اهداء عضو به پایگاه اطلاع رسانی ما ارجاع نمایید.
· بروشور های مربوط به اهداء عضو را برای دیگران نیز ارسال نمایید.
· با واحد فراهم آوری اعضاء پیوندی تماس بگیرید تا مشاورینی را جهت صحبت درخصوص اهداء عضو در گرد همایی های دوستانه تان ارسال نمایند.
· در همایشها و جشناهای این واحد با هدف اشاعه فرهنگ اهداء عضو به عنوان داوطلب با ما همکاری نمایید.
· آدرس ما را www.iran-ehda.com در پایگاه اطلاع رسانی (website ) خود معرفی نمایید.
· بمنظور پیشبرد پروژه های آموزشی، ما را از کمک های نقدی خود بهره مند نمایید.
شما می توانید کمکهای نقدی خود را به شماره حساب 300700 بانک رفاه، شعبه دکتر مسیح دانشوری واریز نمایید و رسید آنرا همراه با مشخصات کامل خود، به دورنما (فکس) و یا آدرس پستی ما ارسال نمایید.
تهران - کد پستی: 19569 صندوق پستی: 154-19575
دور نما: 9966 2010 (021)
جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفنهای 9966 2010 (021) - 9419 2010 (021) تماس حاصل فرمایید.
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 13:56 توسط : شب شکن
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 13:44 توسط : شب شکن
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
دوست و دوستدارت:خدا
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 13:44 توسط : شب شکن
در يک لحظه ، او تبديل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر ميکرد که از همه قدرتمند تر است. تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد ، او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر ميشدم.
در همان لحظه ، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعی کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سياه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد که نيروی ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد. ولی وقتی به نزديکی صخره سنگی رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترين چيز در دنيا ، صخره سنگی است و تبديل به سنگی بزرگ و عظيم شد. همان طور که با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايی شنيد و احساس کرد که دارد خرد ميشود. نگاهی به پايين انداخت و سنگتراشی را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 11:45 توسط : شب شکن
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 15:24 توسط : شب شکن
قلم به دست ميگيرم وانشايم را آغازميكنم. مادر روززن هيچ جا نرفتيم چون مادرمان به شدت ازدست پدرمان عصباني بود كه چرا او مثل شوهرخالهمان براي مادرمان دستبند طلانخريده. پدرمان هم ميگفت پول نداشتم ولي مادرمان قبول نميكرد.دراين روز پدرمان ازهمان اول صبح خودرابه آن راه زده بود كه يعني نميداند امروزروززن است. اما مادرمان خيلي با پدرمان مهربان شده بود ومانند هرروز او را با پس گردني ازخواب بيدارنكرد و با اردنگي بيرون نينداخت. ما دراين روز استثنائاٌ صبحانه خورديم. ومادرمان چندلقمه داخل دهان پدرمان كرده بود. البته پدرمان ازهمان اول صبح نميدانيم چرا اخم كرده بود وتلويزيون تماشا ميكرد.فقط نميدانم چرا تا تلويزيون برنامه اي درباره روز زن گذاشت، پدرمان تندي طوريكه مادرمان نفهمد كانال آن را عوض كرد. ازعجايب ديگر اين روز زنگ زدن مادربزرگمان بود كه صبح زود كه پدرمان هنوز بيرون نرفته بود زنگ زد و پدرمان مجبورشد به اوروز مادر را تبريك بگويد. كه تا ديد مادرمان چپ چپ نگاهش ميكند تا قطع كرد به مادرمادرمان هم زنگ زد وبه اوهم تبريك گفت وبعد سريع ازخانه به اداره رفت وحتي چاي خودراهم كامل نخورد. يكي ازبديهاي اين روزكاربيش ازحد آن است. چون مادرمان ازهمان وقتي كه پدرمان رفت ما را به كارگرفت وگفت كه بايد خانه برق بزند.تا وقتي پدرمان مي آيد خوشش بيايد وما بچهها همه اش خانه راتميز كرديم. ولي مادرمان به ما كمك نكرد وبه دوستش زنگ زد و به دروغ گفت پدرمان صبح اورا ازخواب بيداركرده وسندخانه راكه به اسم اوزده است به اوداده است. وما بسيارتعجب كرديم چطور وقتي خانهمان اجاره اي است سند آن به اسم مادرمان زده شده است. امشب ماهمه درخانه مادربزرگمان دعوت داريم، اماپدرمان ازاداره زنگ زد وگفت امشب اضافه كار مي ايستد ونميتواند به خانه مادرزن جانش برود كه مادرمان تهديدكرد اگرنيايد اوراقيمه قيمه خواهد كرد وبراي همين پدرمان سرساعت آمد وعصباني بودو تا ما را ديد محكم درگوشمان زد و ما گريه كرديم.
امروز درخانه مادربزرگمان باجناق پدرمان بسيارميخنديد و بسيار با ما شوخي ميكرد.اما پدرمان شديدا عصباني بود و ما هي ازدستش فرارميكرديم. كه شوهرخاله مان ناگهان جلوي خاله مان زانوزد ودستبندي رابه اوداد وبه اوگفت: چه زن خوبي است .بعد پدربزرگ ومادربزرگمان برايش دست زدند وتشويقش كردند. ولي پدرمان دست ما راگرفت وگفت كه مارا ميبرد تا سرپا كند وهرچه ما گفتيم ما ديگربزرگ شديم وآن برادر كوچكمان است كه بايد سرپا شود گوش نكرد و ما را به دستشويي برد وگفت كه كارخودمان رابكنيم. ولي چون ما خجالت ميكشيديم آن كارارنكرديم وهي كتك خورديم وبعدازاينكه ازگريه سياه شديم تازه پدرمان يادش آمد بايد برادركوچكمان راميآورده ومارا باز زد وبرگشتيم.
ما ازاين انشا نتيجه ميگيريم كه روززن روزكتك خوردن بچه هاست وبايد براي مادرها حتما دراين روز دستبند طلا خريده شود.
اين بود انشاي ما.
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:56 توسط : شب شکن
گفته هاي علي لاريجاني، مترجمين سازمان ملل و خوانندگان نشريات اروپايي را دچار سرگيجه مفرط تاريخي كرد.
علی لاریجانی: " با نشان دادن « لولو» ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند ".
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:39 توسط : شب شکن
هيجده سال پيش در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. در اينجا هر پروژهاى دو سال طول میکشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اين جاست.
جهانى شدن ( globalization ) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدیها در تناقض است. آنها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار میکنند، بحث میکنند، بحث میکنند، بحث میکنند و خيلى به آرامى کارى را پيش میبرند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى میانجامد.
به عبارت ديگر:
سوئد در حدود 450000 هزار كيلومتر مربع وسعت دارد.
سوئد ٢ ميليون جمعيت دارد.
استلهکم، پايتخت سوئد 500000 هزار نفر جمعيت دارد.
ولوو، اسکانيا، اريکسون و الکترولوکس برخى از شرکتهاى توليدى سوئد هستند.
نخستين بارى که در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمیداشت و به محل کار میبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبحها زود به کارخانه میرسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک میکرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار میآمدند. روز اوّل، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: «آيا جاى پارک ثابتى داری؟» چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک میکنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت:
« براى اين که ما زود میرسيم و وقت براى پياده رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر میرسند و احتياج به جاى پارکى نزديکتر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمیکنی؟ » ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.
اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته ( Slow Food ). اين جنبش میگويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع ( Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار میگيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس ويک «اروپاى آهسته» ناميده شده است.
اين جنبش اساساً حس « شتاب » و « ديوانگی » به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال میبرد. نهضتى که « کميّت » را جايگزين « کيفيت » در همه شئون زندگى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار میکنند امّا از آمريکائیها و انگليسیها مولّدترند. آلمانی ساعات کار هفتگى را به 8/28 ساعت تقليل دادهاند و مشاهده کردهاند که بهرهورى و قدرت توليدشان بيست درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائیها را هم جلب کرده است.
البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهرهورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهرهورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزشهاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معنى چسبيدن به « حال » در مقابل « آينده » نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسیترين ارزشهاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است.
هدف جنبش آهستگى، محيطهاى کارى کم تنشتر، شادتر و مولّدترى است که در آن، انسانها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت میبرند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکتها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بیشتاب و با بهرهورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:34 توسط : شب شکن
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند ( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:32 توسط : شب شکن


نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:31 توسط : شب شکن
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:28 توسط : شب شکن
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:24 توسط : شب شکن

نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 13:45 توسط : شب شکن
امام علیه السلام(درباره رسیدن به سعادت)فرموده است:
هرکه باطن خود را درست کند(اندیشه اش را پاک گرداند) خداوندظاهر اورا درست نماید و هرکه برای دینش کار کندخدا وند اورا از سختیها برهاند و کسیکه نیکوسازد آنچه بین خود و خداست. خدا آنچه را بین او و مردم است نیکو نماید.
امام علیه السلام(در نکوهش تباهکاران و زمان آنها) فرموده است: میاید بر مردم روزگاری که به جا نمیماند در ایشان از قرآن مگر نشانه ای(نوشتن وخواندن بی اندیشه در معانی و حقایق آن)در آنروز مسجدهاشان از جهت ساختمان آباداست واز جهت هدایت و رستگاری ویران(چون پرهیزگارو هدایت کننده در آنهایافت نمیشود)ساکنان وآباد کنندگان آنها بدترین اهل زمین هستند.از آنها فتنه و تباهکاری بیرون آیدودر آنها معصیت و گناه جا گیرد همه را در آن فتنه گرفتار میکنند. و به سوی فتنه میبرند هر که را از آن جا مانده است.خداوند سبحان می فرماید:بحق خودقسم یاد کرده ام که فتنه و تباهکاری را بر آن مردم طوری بر انگیزم که بردبار خردمند در رهائی از آن سرگردان ماند و ما از خدا گذشت از لغزش وغفلت و بیخبری را درخواست مینماییم.
و در جایی دیگر میفرماید:
هرکه در بدی خویش بنگرد از عیب دیگری باز ماند و هر که به روزی که خداداده خوشنود باشد به آنچه از دست داده اندوهگین نمیشود و هرکه شمشیر ستم بیرون کشد با همان شمشیر کشته شودو هرکه بی سبب در کارهای دشوار کوشدو رنج بکشد هلاک شود و هرکه در زشتیهای مردم نگریسته و آنها را نپسندد وخود همان کارهای زشت را مرتکب شود پس او همان احمق و نفهم است.و هرکه مرگ را بسیار یاد کند به اندک از دنیا خوشنود باشد .
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت 6:54 توسط : شب شکن

