تبليغاتX
وبلاگی برای خوبان
پروردگارا ، به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغییردهم ،دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم تغيير دهم، بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم، مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا ومردم آن مطابق ميل من رفتار کنند
وبلاگی برای خوبان
.ساعت وقت تنهايي رونشون ميده ولي تنهايي باخدامعني نميده.ساعت توبرو من هستم تا هميشه

به کلبه کوچک ما خوش آمدید

وجود خدا

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:47 توسط : شب شکن
چهار چیز...

خانم جوانی در  سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..

As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.

 

باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره  و با مطالعه كتاب اين  مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت  شیرینی خرید...

She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.

 

اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم  با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.

Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.

 

کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست  روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..

When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:

?What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!?

 

وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت  برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد  ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و  حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم

For each cookie she took, the man took one too.

This was infuriating her but she didn?t want to cause a scene.

 

هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .

دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه

When only one cookie remained, she thought: ?ah... What this abusive man do now??

Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.

 

وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟

آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد  و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..

Ah! That was too much!

She was much too angry now!

In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.

 

اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.

در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما

When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!

 

وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>

She felt so ashamed!! She realized that she was wrong...

She had forgotten that her cookies were kept in her purse

 

فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.

 The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.

 

اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی  شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود

...while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself...nor to apologize.?

 

در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره

و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو  نداره

There are 4 things that you cannot recover

 

چهار چیز هست که غیر قابل جبران  و برگشت ناپذیر هست .

The stone... ...after the throw!

 

سنگ بعد از این که پرتاب شد

The word... palavra... ...after it?s said!

 

دشنام .. بعد از این که گفته شد..

The occasion.... after the loss!

 

موقعیت .... بعد از این که از دست رفت

 and...The time.....after it?s gone!

و زمان... بعد از این  که گذشت و سپری شد

 

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:36 توسط : شب شکن
استاد فلسفه

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشي نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

.....

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

 

 

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:32 توسط : شب شکن
تست هوش

 
 باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد.
 
1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
 
 
ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش
7تا و بیشتر دانش اموز دبستان
6 تا دانش اموز دبیرستان
5 تا دانشجو
2-3 استاد دانشگاه
1 مدیران ارشد

برای دیدن جواب ها بر روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:29 توسط : شب شکن
آتش امید Hope's fire

تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزی ره ی کوچک خالی از سکنه افتاد .
The only survivor of a shipwreck was washed up on a small , uninhabited island.
  
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد،اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند،کسی نمی آمد.
He prayed feverishly for God to resuce him, and every day he scanned  the  horizon for help , but none seemed forthcoming.
 
  سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.
Exhausted, he eventually managed to build a little hut out of driftwood to protect him from the elements, and to store his few possessions.
  
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ،به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود .
But then one day , after scavenging for food , he arrived home to find his little but in flames ,the smoke rolling up to the sky . 
 
متاسفانه بد ترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
The worst had happened everything was lost.
  
از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد .
He was stunned with grief and anger.
 
فریاد زد:
Hr cried:
  
خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی
"God , how could you do this to me !"
  
صبح روز بعد با صدای بوق کستی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
Early the next day, however ,he was awakened by the sound of a ship that was approaching the island.
  
کشتی آمده بود که نجاتش دهد.
It had come to rescue him.
  
مرد خسته،از نجات دهندگانش پرسید :شما از کجا فهمیدید من در این جا هستم
"how did you know I was here?" ask the weary man of his rescuers.
  
آنها جواب دادند
They replied
  
ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم
"we saw your smoke signal,"
  
وقتی اوضاع خراب می شود ، نامید شدن آسان است.
It is easy to get discouraged when things are going bad.
  
ولی ما نباید دلمان را ببازیم،چون حتی در میان درد و رنج ،دست خدا در کار زندگیمان است.
But we shouldn't lose heart, because  God is at work in your lives, even in the midst of pain and suffering.
  
پس به یاد داشته باش دفعه ی دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ،ممکن است دود های برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.
Remember, next time your little hut is burning to the ground,it just may be a smoke signal that summons grace of God.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:14 توسط : شب شکن
خوش شانسی یا بد شانسی

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:0 توسط : شب شکن