دولت مهرورز نهم بالاخره یاری را فیلتر کرد/ بنا به تصمیم مقامات مردم حق ندارند پیام خود را به خاتمی برسانند
یاری:اصولگرایان و مسئولان دولت نهم در نهایت سایت خبری اصلی حامیان خاتمی (یاری نیوز) و نیز سایت یاری که پیامهای مردم به خاتمی را میرساند فیلتر کرد.
به گزارش پایگاه خبری یاری، فیلترینگ یاری از پیشازظهر امروز در ISPهای متعدد اینترنتی آغاز شده است. فیلترینگ سایت حامیان کاندیدای اصلی اصلاحطلبان و رئیس جمهور سابق کشورمان به دستور مقامات دولت نهم که مدعی آزادی و مهرورزی است، صورت گرفته است. در چند روز گذشته خبرنگاران برخی سایتها و روزنامههای حامی دولت به همراه تعدادی از مسئولان اجرایی، تلاش زیادی را فیلترینگ سایت حامیان خاتمی انجام داده و از روش های مختلفی برای رسیدن به این هدف استفاده کردند.
پیش از این نیز رسانههای وابسته به جریان اقتدارگرا مانند خبرگزاری فارس و رجانیوز، با انتشار اخبار ویژه، زمینهسازی برای فیلترینگ یاری را آغاز کرده بودند. روزنامه کیهان هم به عنوان بازوی اصلی این جریان، مدتهاست که با انتشار اخبار خاص و جهتدار زمینه برخورد با پایگاه خبری حامیان خاتمی را فراهم کرده است.
گفتنی است از طریق سایت یاری بیش از 90 هزار پیام از سوی مردم به خاتمی ثبت شده است که فیلتر کردن این سایت که تنها پیامهای مردم را به خاتمی میرساند جای تامل بسیار دارد.
-----------------------------------------------------------------
سمت چپ وبلاگ نگاه کنید! یه عکس هست که نمایش داده نمی شود!این عکس لوگوی حمایت از خاتمی بود. این رییس جمهور ما خیلی عادل و مهر گستره .خدا بهش اجر بده .ایشالا که رای نمی یاره و دماقش می سوزه.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در شنبه 3 اسفند1387 ساعت 17:18 توسط : شب شکن
البته قرار نیست این مطلب را هیچ خارجی بخواند، چون من هم مثل شما به این نتیجه رسیدم که این بچه عقب مانده مان را بهتر است خودمان به نیش بکشیم و تنهایی دردسرهایش را تحمل کنیم تا اینکه هر روز تشک های دیشب اش را پهن کنیم جلوی چشم همسایه که از وسط تنگه هرمز هم آن را ببینند. اصلا موضوع این چیزها نیست، موضوع چیزهای دیگری است.
تلفات هوای تهران از ارتش آمریکا بیشتر است
اگر فرض کنیم که مسوول مرگ همه کسانی که در عملیات انتحاری عراق می میرند، آمریکایی ها هستند و اگر فرض کنیم مسوول مرگ همه شیعه ها و سنی هایی که سالهاست در عراق و کشورهای مسلمان همدیگر را کشته اند آمریکایی ها هستند و اگر فرض کنیم که مسوول مرگ مسلمانانی که در هنگام زیارت کربلا و نجف هر سال همدیگر را زیر دست و پا له می کنند آمریکایی ها هستند و اگر فرض کنیم مسوول همه آدم ربایی ها و کشتن افراد بوسیله آدم ربایان آمریکایی ها هستند و اگر فرض نکنیم که اگر آمریکا به عراق حمله نکرده بود، وجود صدام حسین بطور عادی در هر ماه حداقل باعث کشته شدن هزار نفر در عراق نمی شد، و با همه این موارد اگر کل تلفات جنگی آمریکا در این سالهای حمله به عراق را محاسبه کنیم، بطور متوسط میزان تلفات جنگ در عراق در پنج سال گذشته روزانه 100 نفر بوده است، در حالی که میزان تلفات ناشی از آلودگی هوای تهران، روزانه 150 نفر است و هر روز فقط در تهران 150 نفر بخاطر نداشتن یک حکومت باشعور که بتواند شهرداری تهران را اداره کند کشته می شوند.
نتیجه گیری: میزان تلفات هوای تهران از تلفات ارتش آمریکا در عراق بیشتر است.
تلفات جاده های ایران از اسرائیل بیشتر است
اگر فرض کنیم اسرائیل با همین شدت که غزه را بمباران می کند، نه به مدت یک ماه بلکه دوازده ماه در سال و نه فقط امسال بلکه به مدت سی سال به حمله به غزه ادامه بدهد، و اگر فرض کنیم که تمام تلفات فلسطینی ها از نظامیان باشد و هیچ کدام از فرماندهان و نیروهای حماس کشته نشده باشد، در بدترین حالت اسرائیل در حالت حمله شدید خود روزانه 50 فلسطینی را می کشد، در حالی که جاده های ایران بطور معمول و هر ماهه و به مدت سی سال است که هر روز 90 نفر را می کشد.
نتیجه گیری: میزان تلفات جاده های ایران از اسرائیل بیشتر است
دزدیهای مفسدین و اشتباهات پابرهنگان
اگر فرض کنیم تمام اموالی که توتال به خانواده هاشمی رشوه داده است، واقعا داده شده باشد و اگر فرض کنیم که مهدی و محسن هاشمی 50 میلیون دلار پول را به دست آورده باشند و اگر همه شایعات مربوط به ثروت علی هاشمی درست باشد و اگر تمام خانه هایی که گفته می شود یکی از اعضای فامیل هاشمی در تورنتو دارد، واقعا متعلق به خانواده هاشمی رفسنجانی باشد و از جمله قهوه خانه های ریپوبلیک هم که متعلق به هاشمی های دیگری است مال هاشمی رفسنجانی باشد و قطعا هم از راه بالاکشیدن اموال عمومی و استفاده از بیت المال به دست آمده باشد.حتی اگر تمام اموالی که یک آقایی به اسم بیات در بلژیک دارد، متعلق به بیات نباشد و بیات اسم مستعار رفسنجانی باشد و اگر فرض کنیم تمام آن چه محسنی اژه ای هم در دادگاه به کرباسچی نگفت [اما خدابیامرز زواره ای و دیگر اعضای جناح راست گفتند و بعدا معلوم شد خودشان هزار ماشاله دارند] درست باشد و او از همه رشوه گرفته باشد و سیصد سکه رشوه داده باشد و اگر فرض کنیم شایعات و مزاح ها هم صحت داشته باشد، کل اموال مسروقه و به یغمارفته توسط خانواده هاشمی و دوران خاتمی [یعنی در هجده سال گذشته] احتمالا چیزی در حدود صد میلیون دلار خواهد شد، که این مبلغ معادل اتلاف بیت المال و بودجه دولت توسط دولت احمدی نژاد در عرض 12 ساعت در چهار سال گذشته است.
نتیجه گیری: خطر پابرهنه از دزد بیشتر است
دیکتاتورها و بی عرضه ها
اگر فرض کنیم که رژیم رضاشاه پهلوی یک حکومت دیکتاتور بود که مخالفانش را با تزریق آمپول هوا در زندان می کشت و اگر فرض کنیم خیلی از زندانیان رضاشاه که در زندان به دلیل ابتلای به تیفوس مردند، توسط رضاشاه کشته شده باشند و با همه اینها اگر تصور کنیم که حکومت رضاشاه معروف به قلدر حکومت یک بیسواد بود که دشمنانش را می کشت، تعداد کل کشتگان حکومت رضا شاه در طول بیست سال، از تعداد تلفات یک ماه یخبندان دولت احمدی نژاد که در آن هزار نفر به دلیل بی عرضگی دولت از سرما مردند، کمتر بود.
نتیجه گیری: خطر معجزه قرن بیست و یکم از دیکتاتور قرن بیستم کمتر است.
پلیس ها و دزد ها
اگر فرض کنیم یک زن پزشک با نامزدش در یک بیابان گرفتار شوند و ده نفر دزد کثیف و رذل و بی شرم و ظالم آنها را پیدا کنند و متوجه شوند که آن دو نامزد هستند و زنی که همراه مرد است پزشک است و متوجه شوند که زن مذکور، از سرو رویش می بارد که خانم محترمی است، احتمالا در بدترین حالت تمام اموال آنها را می دزدند و می روند، اما اگر همان موقع نیروی انتظامی همدان سربرسد و همین خانم دکتر را با نامزدش بگیرند و به نیروی انتظامی ببرند، احتمالا به زن مذکور تجاوز می کنند و اگر خوش شانسی خاصی نیاورد، او را می کشند.
نتیجه: مواظب باشید هرگز از دزد به پلیس همدان شکایت نکنید.
..... و ادامه ماجرا
امروز می خواستم درباره این بگویم که ما تا چهار سال قبل با سالی 15 میلیارد دلار درآمد ارزی کشورمان اداره می شد و تقریبا تمام شاخص های اقتصادی مان از امروز جلوتر بود، و می خواستم بگویم که ما در هر سال پانزده میلیارد دلار( به اندازه بودجه یک سال نفت) فقط از درآمد مشترک حوزه پارس جنوبی را بخاطر بی عرضگی و بی برنامگی دولت احمدی نژاد از دست می دهیم..... و می خواستم بگویم که میزان اتلاف هزینه ناشی از وجود یک و نیم میلیون تا دو میلیون نفر معتاد در ایران که باعث شده است ایران مهم ترین تولید کننده، عبور دهنده، مصرف کننده و مبارزه کننده با مواد مخدر باشد از کل تلفات قاچاق انسان در جهان و از تلفات جنگ ویتنام بیشتر است و به عبارتی ما به عنوان ام القرای اسلام، بیش از تمام جهان فاسد موجود فاسد پرورش می دهیم...... و می خواستم بگویم که آمریکا که به عنوان جنایتکار علیه اش شعار می دهیم و اسرائیل که ما به عنوان تروریسم دولتی آن را می شناسیم... در حالی که تعداد کسانی که در عدالت گستر ترین دولت حکومت پابرهنگان از گرسنگی در دو سال گذشته مردند 48 نفر بوده است.... و می خواستم بگویم..... راستی، من این حرف ها را برای کی می زنم؟
نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت 23:2 توسط : شب شکن
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری یاری،رئیس جمهور سابق کشورمان در ساعت 19 و پنجاه و هشت دقیقه امروز، 20 بهمن ماه به دعوت دهها هزار ایرانی پاسخ مثبت داد و کاندیداتوری خود را رسما اعلام کرد.
فایل صوتی سخنرانی خاتمی و اعلام کاندیداتوی وی را با کلیک کردن بر اینجا دانلود کنید و یا با کلیک بر روی این لینک برنامه مجله شنیداری یاری را دانلود کنید
متن کامل سخنرانی سید محمد خاتمی بدین شرح است:
با سلام و درود به خداوند و با بزرگداشت یاد و خاطره پیشوای عظیمالشان انقلاب، حضرت امام خمینی (ره) و گرامیداشت یاد و خاطره همه عزیزانی که جان شریف خودشان را برای خدا و برای عظمت ملت ایران و پیشبرد انقلاب ایران تقدیم ملت ایران کردند، یعنی شهیدان عزیز و با قدردانی از جایگاه و تلاش و پایمردی ملت شریف ایران و با آرزوی پیشرفت روز افزون کشور، پایگاه تحلیلی و اطلاع رسانی مجمع روحانیون مبارز را میگشائیم، با این امید که بتواند این پایگاه با تولید و جذب اندیشههای کارآمد و خوب، بخصوص در حوزه دین و نشر آن و نیز پذیرش اندیشههای مختلف و بازکردن باب نقد و نظر در همه حوزهها موفق باشد.
مجمع روحانیون مبارز همانگونه که از نام او مشخص است، یک جمع صنفی روحانی با رویکرد دینی در حوزه معرفت دینی و نیز فرهنگی و سیاسی در عرصه پویای جامعه ایران و طبیعی است که پایگاهی که امروز منتشر میشود نیز متکفل نشر چنین رویکردی و اندیشههایی است و نیز امیدواریم دریچهای باشیم از مجمع روحانیون مبارز به روی زندگی مردم و بخصوص اندیشمندان و خیرخواهان متعهد در جامعه و نیز دریچهای باشد از متن جامعه و درون جامعه امروز به ذهن و زندگی اعضای محترم مجمع و تواناتر کردن او در انجام وظایف او.
ما در آستانه بیست و دوم بهمن سیامین سالگرد پیروزی انقلاب پرشکوه اسلامی و مردمی ایران هستیم و در واقع جامعه نوین ایران جامعهای که تاریخ جدید خود را از پیروزی انقلاب اسلامی آغاز کرد، به دهه چهارم عمر حیات جدید خود وارد میشود و یکی از افتخارات مجمع، پایبندی به این انقلاب به آرمانها بلند انقلاب به راه و اندیشه حضرت امام و توجه به خواست تاریخی ملت ایران برای اعتلای دین عظمت کشور، پیشرفت استقلال و آزادی و عدالت است.
ملت ایران نیز به این انقلاب و آرمانها او پایبند است و این پایبندی را نشان داده است و حتی آنهایی که به سیاستها و رفتارهای موجود احیانا نظر انتقاد و اعتراضی دارند، عمدتا کسانی که به اسلام و ایران دل بستهاند حتی انتقاد و اعتراض آنها نیز از پایبندی آنها به این معیارها و آرمانهاست و حتی نقد خویش را از این جهت مطرح میکنند که آیا سیاستها و رفتارها منطبق و متناسب با آرمانها و معیارها هست و نیز در جستجوی راهکارها و سیاستهایی که ما را در رساندن آن اهدافی که بوده است، خواستی که ملت ایران داشته است آرمانهایی که در انقلاب بود تلاش بکنیم.
به همین دلیل هم شاهد هستیم که هر ساله سالگرد انقلاب اسلامی ایران چه با شکوه برگزار می شود، مجمع روحانیون مبارز نیز به عنوان وفاداری به این آرمانها و انقلاب به یاری خداوند در راهپیمایی باشکوه بیست و دوم بهمن ماه شرکت خواهد کرد.
من در اینجا با جدیت حضور خودم را در عرصه انتخابات به عنوان نامزد اعلام می کنم( صلوات و تشویق) و چند نکته را تذکر میدهم انشالله مجال هست که اگر عمری بود خیلی وسیعتر و گسترده تر با رسانهها و ملت و بخشهای مختلف جامعه صحبت کنم؛ احیانا گفته شده است که بنده دچار تردید بودهام در مورد این مسئله؛ بنده اعلام میکنم هیچگاه تردید نداشتهام، گرچه تدبیر خاصی برای حضور در صحنه انتخابات و اینکه چه کسی و به چه صورتی شرکت بکند داشتم، مگر میشود کسی دلبسته به انقلاب، به امام به ایران و به سرنوشت ملت ایران باشد و در مهمترین حادثه و پدیده ای که دستاورد انقلاب اسلامی است، یعنی انتخابات نسبت به آن بیتفاوت باشد یا از شرکت در آن خود را کنار بکشد.
ما دلبسته به این کشوریم، عظمت این کشور را میخواهیم، اعتلای روز افزون ملت را میخواهیم، آرمانهای انقلاب ما هم همین بود؛ حاکمیت ملت بر سرنوشت خود که انتخابات مهمترین راه و پایگاه و نماد حاکمیت ملت بر سرنوشت خویش است، مگر میشود نسبت به آن بیتفاوت بود و مگر میتوان نسبت به حضور در این عرصه تردید داشت، مگر میشود کسی متعهد به انقلاب و خواستها و منافع ملت ایران نباشد و خدا را شکر که ما بی تفاوت نیستیم و حق خودمان و حتی وظیفه خودمان می دانیم که در عرصه حضور داشته باشیم.
این انقلاب متعلق به این مردم است و این کشور متعلق به این ملت است و همه ما نسبت به کشور و سرنوشت آن احساس تعهد میکنیم، اما اینکه چگونه حضور بیابیم و چه کسی حضور بیابد طبعا تدبیری در کار بود که شاید آن تدبیر به نتیجه مطلوب نرسید و مصداق «العبد یدبر، والله یقدر» شد، بنده خدا تدبیر میکند ولی تدبیر الهی چیز دیگری است، گرچه هنوز هم معتقدم کارکرد و تاثیر آن تدبیر به پایان نرسیده است.
دوم اینکه این حضور جا را برای هیچکس و هیچ جریانی تنگ نمی کند، راه باز است و معتقدیم آچه باید مورد توجه باشد بعد از اینکه باید پافشاری کنیم انتخاباتی آزاد و مطلوب و قانونی برگزار شود، حضور و شور حضور مردم در عرصه است و معتقدم که حضور شخصیتهای مختلف با دیدگاههای مختلف حتی اگر در اصول و معیارها مشترک باشند میتواند انتخابات را پرشورتر کند و این دیگر بر عهده برگزارکنندگان است که زمینه برگزاری و تحقق این انتخاب پرشور را فراهم بیاورند، جا برای هیچکس تنگ نیست و امیدوارم که این حضور و حضورهای دیگر، سبب این شود که ما شاهد یک انتخابات فراگیر، پرشور و با حضور حداکثری مردم در عرصه باشیم که نتیجه آن هر چه باشد انشالله خیر است.
سوم اینکه، من همینجا از همه کسانی که حمایت کردند یا ممکن است حمایت کنند تقدیر میکنم؛ اما خودم را سرباز کوچک برای ملت و قطرهای کوچک از دریای موج خیر احساسات و ایمان و بیداری ملت ایران میدانم و طبعا در هر کجا که باشم و هر کاری که بکنم بعد از خدا خودم را در مقابل این ملت مسئول میدانم و معتقد هستم کسی که در راس قوه اجرایی قرار می گیرد، نسبت مساوی با همه جریانات و با همه تشکیلات و بخصوص همه آحاد ملت دارد، گرچه بنده همواره بر ایجاد و بسط تشکلهای مدنی احزاب تاکید داشتم و همواره کوشیدهام و خواهم کوشید با امنیت و قوت و قدرت و امیدواری به آینده تشکلها و جریانات در عرصه حضور داشته باشند و فضای بحث و گفتگو و نقد و همه اینها با حضور جریانات و تشکلها رونق بیشتری داشته باشد.
آنچه که مهم است اندیشیدن به سرنوشت این ملت سامان دادن این امور بر اساس معیارها و اصولی که انقلاب بزرگ ما داشت و خواست دیرپای ملت ایران که خواستار سربلندی، پیشرفت، استقلال، آزادی و عدالت بود و اینکه همه این امور و این خواست تاریخی سازگار با معیارها و موازین دینی او و فرهنگی او باشد؛ امیدوارم که خداوند همه را موفق بدارد که در خدمت این ملت و در جهت رفع مشکلات ملت و زمینه سازی برای پیشرفت و توسعه همه جانبه ملت ونیز ارتقا و اعتلای جایگاه و حیثیت ملت ایران در عرصه جهان امروز و بهرهگیری از فرصتهای فراوان و جلوگیری از تبدیل فرصتها به تهدیدها باشیم و بتوانیم در هر کجا که هستیم خدمتگذاری برای این ملت و تلاش کننده برای به ثمر رسیدن آرمانها وخواستهای این ملت باشیم، خود را به خدا میسپاریم و از او طلب یاری میکنیم و از او میخواهیم که همواره ما را مورد عنایت خود قرار دهد و یک لحظه ما را به خود وانگذارد و بر ذهن و زندگی ما آنچنان مسائل و مطالب را جاری بکند که نتیجه کار مورد رضایت او و به نفع اسلام انقلاب و ملت شریف ایران پیروز و شاد و سربلند باشیم.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387 ساعت 13:4 توسط : شب شکن
یک کارشناس اقتصادی با هشدار نسبت به اوضاع وخیم اقتصادی بر پاسخگویی احمدی نژاد نسبت به عملکرد خود تاکید کرد و گفت:«آقایانی که می گویند در دولت نهم بیش تز 16 سال قبل خصوصی سازی انجام گرفته از یاد برده اند که در مجلس ششم و در دولت آقای خاتمی یکی از مشکلاتی که ما داشتیم در رابطه با خصوصی سازی بود و هر مصوبه ای که مجلس ششم برای خصوصی سازی می گذراند شورای نگهبان جلوی آن را می گرفت.»
به گزارش خبرنگار پایگاه خبری یاری از کرمان علی مزروعی در کنگره ستادملی جوانان حامی خاتمی- ستاد 88 -در استان کرمان، گفت:«انتخابات فرصتی است که اگر مردم وضعیت فعلی را مناسب نمی دانند برای بهبود آن اقدام کنند.»
وی با بیان اینکه آقای احمدی نژاد بایستی بتواند پاسخگوی عملکرد خویش باشد گفت:«ما باید ببنیم چقدر عملکرد دولت نهم توانسته کشور را به پیشرفت نزدیک کند.»
مزروعی افزود:«همه حرفها و وعده هایی که احمدی نژاد مطرح کرد روی مسائل اقتصادی متمرکز بود و ایشان معتقد بود که دولت های قبلی در این زمینه موفق نبودند و نتوانستند مشکلات معیشتی واقتصادی مردم را حل کنند.»
عضو ارشد حزب مشارکت با بیان اینکه چهارسال پیش خیلی راحت می شد این حرفها را زد و این وعده ها را داد گفت:«الان ما باید ببینیم چقدر این وعده ها وشعارها تحقق پیدا کرده است.»
مزروعی گفت:«در دوره 8 ساله اصلاحات یکی از اختلافاتی که بین اصلاح طلبان و محافظه کاران بود وبه یک چالش تبدیل شده بود این بود که دوستان اصولگرای ما معتقد بودند که مسائل اصلی کشور مسائل اقتصادی است؛ آنها همواره اصلاح طلبان را مورد چالش قرار می دادند که چرا توسعه سیاسی را مطرح می کنید در حالی که مردم به مشکلات اقتصادی مبتلا هستند.»
این عضو کمیسیون برنامه مجلس ششم با بیان اینکه ارزیابی عملکرداقتصادی دولت نهم را به طور اساسی از سه منظر می توان مطرح کرد گفت:«یکی این است که ما از منظر جهانی وضعیت اقتصادی را مورد مطالعه وبررسی قرار دهیم و ببینیم کشور در سال 2004 (1384) در عرصه جهانی در چه موقعیتی بوده است و الان در سال 2008 در چه موقعیتی است که این کاری است که ما نمی کنیم ولی مجامع جهانی این کار را انجام می دهند.»
این کارشناس اقتصادی توضیح داد:«یکی از مهمترین گزارش هایی که برنامه عمران ملل متحد از سال 1990 تهیه می کند و انتشار می دهد گزارشی است به نام گزارش توسعه انسانی که اطلاعات این گزارش ها را از کشورها و دولت ها می گیرند.»
وی افزود:«سازمان ملل هر ساله از همه کشورهای عضو اطلاعات مرتبط را در زمینه آموزش ،بهداشت ،سلامت و... از دولت ها می گیرد و بعد در یک مدل محاسباتی این ها را وارد می کند و کشورها را رتبه بندی می کند و اعلام می کند هر کشوری به لحاظ جایگاهی که در توسعه انسانی در دنیا دارد الان در چه جایگاهی قرار دارد.»
مزروعی با بیان اینکه آخرین گزارشی که در این زمینه منتشر شده متعلق به سال 2007 بود که در ایران هم انعکاس پیدا کرد گفت:«این گزارش مهمترین گزارشی است که می تواند نشان دهد یک کشور در مسیر توسعه چقدر توانسته پیشرفت داشته باشد، اگر به این گزارش مراجعه کنید می بینید که در این 4 سال یعنی از سال 2004 تا 2007 رتبه ایران کاهش پیدا کرده است.مثلا رتبه ما در دوره اصلاحات تقریبا رتبه 89 بود الان به رتبه 101 تغییر جایگاه داده است یعنی کشور ما در مسیر توسعه در این سه سال جایگاه بدتری پیدا کرده است و در یکی دیگراز این گزارش ها رتبه ایران از نظر وضعیت کسب وکار 143 در بین 180 کشور است.»
وی در خصوص مرجع تهیه این گزارش نیز گفت:«تهیه کننده این گزارش یک سازمان وابسته به بانک جهانی است که بر اساس چند شاخص وضعیت کشور ها را در زمینه کسب وکار رتبه بندی می کند.»
این فعال سیاسی اصلاح طلب تصریح کرد:«یکی از شاخص های این گزارش این است که اگر کسی خواست یک بنگاه اقتصادی راه اندازی کند مراحلی را که باید طی کند چند روز طول می کشد یا اگر بخواهد انتقال مالکیت صورت بگیرد در یک کشور چند روز طول می کشد.»
وی ادامه داد:«این ها 10 شاخص است که جمع آوری می شود و رتبه بندی می کنند و یکی از مهمترین گزارش های جهانی هم که نشان می دهد در چه کشوری فضای کسب وکار سهل تر و روان تر و کم هزینه تر است و در چه کشوری سخت تر و پر هزینه تر همین گزارش است.»
این کارشناس اقتصادی یادآور شد:«اگر به این گزارش هم رجوع کنید رتبه ایران در سال 2004 رتبه 107 بوده و الان به 143 رسیده است یعنی بسیار فضای کسب وکار در ایران بدتر شده است.»
مزروعی همچنین گفت:«در بین کشورهای منطقه ما رتبه آخر هستیم در حالی که کشورهایی مثل عربستان و آذربایجان و امارات با انجام اصلاحاتی توانسته اند رتبه خودشان را بسیار پائین تر بیاورند و در واقع فضای کسب و کار آنها بهتر شود.»
وی در ادامه تشریح گزارش های بین المللی در زمینه اقتصاد ایران گفت:«سازمان شفافیت بین المللی هر ساله گزارشی تهیه می کند در زمینه میزان فساد در کشور ها و جالب است بدانید که این گزارش که آخرین آن 6 ماه پیش منتشر شد نشان می دهد وضعیت فساد بسیار بدتر شده در حالی که آقایان مدعی بودند که می خواهند با فساد مبارزه کنند.»

مزورعی افزود:«متاسفانه گزارش هایی که در سطح جهان منتشر شده نشان می دهد که در این 3 سال فضای اقتصادی ایران، فضای کسب و کار و... نسبت به سال 84 بدتر شده است.»
رئیس انجمن صنفی روزنامه نگاران ادامه داد:«البته ممکن است دوستان اصولگرای ما بگویند این گزارش های جهانی هیچ کدام برای ما مهم نیست یا بگویند صندوق بین الممللی پول وابسته به امپریالیزم است و ...اما این ها واقعیتی است که مطرح است.»
وی در تشریح دومین محور ارزیابی عملکرد اقتصادی دولت نهم گفت:«دومین ارزیابی ارزیابی از منظر کشورهای منطقه است.در دوره اصلاحات بحث هایی شد برای اینکه کشور باید یک الگوی دراز مدت برای توسعه پیدا کند این بحث ها منجر به این شد که سندی تدوین به نام سند چشم انداز توسعه 20 ساله تصویب شد و به تائید رهبری هم رسید و قرار شد این سند، چشم انداز مسیر توسعه 20 ساله کشور را از سال 1384 ترسیم کند.»
این نماینده مجلس ششم افزود:«بر اساس این سند ما در این 20 سال باید مسیری را برویم که در سال 1404 ایران قدرت برتر منطقه به لحاظ اقتصادی باشیم؛ قرار بود که برنامه های توسعه برپایه این سند چشم انداز نوشته شود که اولین آن برنامه توسعه چهارم بود.در قانون برنامه چهارم توسعه که نوشته شد بر اساس این دیدگاه در ماده 158 این قانون به دولت تکلیف شد برای ارزیابی از موفقیت دولت در اجرای چشم انداز 20 ساله، هر ساله دولت یک گزارش نظارتی بدهد و جایگاه ایران را در بین 24 کشور منطقه تبیین کند و بگوید ما چقدر پیشرفت داشته ایم.»
مزروعی افزود:«ولی امسال که سال چهارم اجرای برنامه چهارم است و متاسفانه دولت آقای احمدی نژاد تا امروز چنین گزارشی را عرضه نکرده است.»
رئیس انجمن صنفی روزنامه نگاران با بیان اینکه در واقع دولت نمی خواهد مشخص کند که ایران در چه جایگاهی قرار گرفته است گفت:«اما این قصور دولت را مجمع تشخیص مصلحت نظام که وظیفه نظارت بر اجرای سند چشم انداز را دارد جبران کرده و گزارشی را تهیه کرده و نشان داده که ایران به جز دو سه شاخص که مقام قبلی را حفظ کرده در تمام شاخص های دیگر عقب رفت داشته و کشورهای منطقه عملکرد بهتری از ایران در این شاخص ها داشتند.»
نماینده مردم اصفهان در مجلس ششم اضافه کرد:«منظر سومی که عملکرد دولت را می توان مورد ارزیابی قرار داد در انطباق عملکرد ان با برنامه چهارم توسعه است.»
وی اضافه کرد:«برنامه چهارم توسعه در دولت آقای خاتمی تهیه شد و در آخرین روزهای مجلس ششم تصویب شد ولی شورای نگهبان روی بسیاری از مواد این برنامه ایراد گذاشت و چون دیگر مجلس ششم فرصت رسیدگی نداشت بر نظرات قبلی اصرار کرد و برنامه به مجمع تشخیص مصلحت رفت و وقتی مجلس هفتم تشکیل شد مجمع تشخیص به جای اینکه خودش رسیدگی کند در یک بدعت حقوقی برنامه را برگرداند به مجلس هفتم. »
مزروعی افزود:«در مجلس هفتم این برنامه رسیدگی شد ولی مجلس هفتم بسیاری از موادی را که شورای نگهبان به آن ایراد گرفته بود به جای اصلاح حذف کرد.»
عضو شورای مرکزی حزب مشارکت گفت:«در مجلس ششم و در دولت آقای خاتمی یکی از مشکلاتی که ما داشتیم در رابطه با خصوصی سازی بود و هر مصوبه ای که مجلس ششم برای خصوصی سازی می گذراند شورای نگهبان جلوی آن را می گرفت.»
وی گفت:«این که آقایان می گویند که میزان خصوصی سازی که زمان ما شده در 16 سال گذشته نشده برای این است که در دولت آقای خاتمی و مجلس ششم اصولگرایان با خصوصی سازی مخالف بودند و شورای نگهبان تمام مصوبات موافق با خصوصی سازی را رد می کرد.»
مزروعی توضیح داد:«از جمله ماده 7 و 10 قانون برنامه چهارم با خصوصی سازی مرتبط بود که در آن ماده آمده بود که دولت باید مخابرات ،بیمه ها و بخشی از صنایع را در اختیار بخش خصوصی قرار دهد.اما شورای نگهبان به این موضوع ایراد گرفت و در مجلس هفتم هر دو این مواد را حذف کردند.»
وی افزود:«اما یکسال بعد وقتی که سیاست ها مرتبط با اصل 44 در مجمع تصویب و ابلاغ شد و اصل این موضوع خصوصی سازی بود یک دفعه خصوصی سازی شد جز اصول دین مجلس هفتمی ها و فراموش کردند که سال قبل همین افراد آن موادی که خیلی منعطف تر بود را حذف کردند.حالا هم ادعا دارند که بیشتر از 16 سال خصوصی سازی کردند که این ادعا هم نادرست است.»
عضو دفتر سیاسی حزب مشارکت افزود:«یک کار دیگری که مجلس هفتم کرد تصویب طرح تثبیت قیمت ها بود و این طرح تثبیت قیمتها حذف ماده 3 قانون برنامه چهارم بود؛ در ماده 3 قانون برنامه چهارم پیش بینی شده بود که قیمت حامل های انرژی به تدریج آزاد سازی شود و از درآمدی که حاصل می شود به خانوارها کمک کنند.»
این نماینده مجلس ششم گفت:«ما پیش بینی کرده بودیم این موضوع به تدریج انجام بگیرد اما دوستان اصولگرای ما در مجلس هفتم چون نگاهشان به انتخابات ریاست جمهوری بود آمدند و گفتند نمی شود و قیمت حامل های انرژی را تثبیت کردند.»
وی افزود: «اما الان بعد از سه سال می گویند می خواهیم یارانه ها راهدفمند کنیم.اتفاقا این در برنامه چهارم بود و اگر از آن نقطه شروع کرده بودند الان به نتایج خوبی رسیده بود اما آمدند تثبیت قیمت ها را مطرح کردند و آقای حدادعادل گفت ما بزرگترین عیدی را به مردم دادیم و جلوی تورم را گرفتیم.ولی هدفشان انتخابات ریاست جمهوری بود که بالاخره پیروز شدند.»
این نماینده مجلس ششم اضافه کرد:«قیمت بنزین وگازوئیل را که برای سه سال ثابت نگه داشتند تا اینکه رقم یارانه های انرژی به شدت افزایش پیدا کرد به طوریکه که امسال محاسبه کردند و دیدند نزدیک به 100 هزار میلیارد تومان هزینه یارانه ها می شود در حالی است که بودجه دولت چیزی در حدود 96 هزار میلیارد تومان بود.»
مزروعی گفت:«اینکه می بینیم دولتی که طرفدار ثبیت قیمت ها بود به این جا رسید که یارانه ها را هدفمند کند به این دلیل است که رقم یارانه ها از اصل بودجه دولت زیاد تر شده بود و دیگر امکان پذیر نبود که این راه را ادامه بدهند.»
وی افزود:«اما وقتی می گویئم دولت در اجرای اهداف برنامه چهارم موفق نبوده اما و اگر روی آن می گذارد در حالی که اگر برنامه ایراد داشت با ارائه لایحه به مجلس آن را اصلاح می کرد.»
مزروعی اضافه کرد:«واقعیت این است که اعداد و ارقامی که الان نشان داده می شود نشان می دهد که دولت نهم در تحقق اهداف کمی برنامه چهارم هیچ موفقیتی نداشته است.»
وی گفت:«اگر سه سال آخر دولت آقای خاتمی را با سه سال دولت آقای احمدی نژاد مقایسه کنیم می بینیم که چه منابعی به کار گرفته شده و چه محصولی برداشت شده است.از سال 81 تا 83 که سه سال آخر دولت آقای خاتمی بود درآمد ارزی کشور از فروش نفت و گاز 5/86 میلیارد دلار بود اما در سه سال دولت آقای احمدی نژاد به 198 میلیارد دلار افزایش پیدا کرده است.»
این فعال سیاسی اصلاح طلب با تاکید بر اینکه هیچ دولتی بعد از انقلاب چنین درآمدی در اختیار نداشته است، ادامه داد:«دلیل آن هم این است که کل در آمد نفتی ایران از سال 57 تا 86 645 میلیارد دلار بوده و 198 میلیارد دلار آن یعنی یک سوم آن در اختیار دولت آقای احمدی نژاد بوده است. کل درآمد ارزی نفت در 8 سال دولت آقای هاشمی 126 میلیارد دلار بوده و در 8 سال دولت آقای خاتمی 176 میلیارد دلار بوده که حدود 15 میلیارد آن را از طریق صندوق ذخیره ارزی تحویل دولت نهم داده است اما در دولت آقای احمدی نژاد به تنهایی تا پایان سال 86 198 میلیارد دلار درآمد داشته است.»
وی گفت:«البته اگر بخواهیم میزان در آمد را تا الان حساب کنیم چیزی حدود 260 میلیارد دلار می شود. در آمد ارزی غیر نفتی که آن هم مهم است در سه سال دولت خاتمی 19 میلیارد دلار بوده که در این سه سال 32 میلیارد دلار شده است.منبع دیگری که در اقتصاد ایران بسیار مهم است میزان وادارت است در که در سه دولت خاتمی 5/91 میلیارد دلار بوده و در این سه سال 149 میلیارد دلار بوده است. البته در این سه سال یک بخش از آن واردات کالای مصرفی بوده که خیلی مثبت نیست.»
مزروعی تصریح کرد:«بودجه دولت که یکی از شاخص های مهم تاثیر گذار در اقتصاد ایران است در این سه سال از 105 هزار میلیارد تومان به 179 میلیارد تومان افزایش پیدا کرده است.منابع دولت در این سه سال دو برابر منابع در سه سال مشابه دولت اقای خاتمی است و اکنون باید ببینیم چه محصولی با این درآمد برداشت شده است.مهمترین شاخصی که در اقتصاد نشان می دهد یک اقتصاد چقدر رشد و تولید دارد نرخ رشد تولید ناخالص داخلی است که این نرخ در سه سال پایانی دولت آقای خاتمی 3/6 بوده و در این سه سال شده به 27/6 کاهش پیدا کرده است یعنی دو برابر منابع مالی به اقتصاد تزریق کردید اما محصول شما هیچ تفاوتی با قبل نکرده است.»
مزروعی تاکید کرد:« این یک فاجعه است زیرا نفت کشور را فروختیم و خرج کردیم ولی چیزی به نرخ رشد تولید اضافه نشده است، نرخ رشد سرمایه گذاری نشان می دهد یک جامعه چقدر از درآمد خودش را پس انداز و تبدیل به سرمایه گذاری می کند و برای آینده جامعه خودش تولید و زایش ایجاد کند.»
وی گفت:«یکی از بزرگترین دستاوردهایی که دولت آقای خاتمی داشت این بود که نرخ رشد سرمایه گذاری که در سال 76 6/7 بود در سال پایانی به 2/12 رسیده بود و متوسط نرخ رشد سرمایه گذاری در سه سال آخر دولت آقای خاتمی 11 درصد بود که یکی از بالاترین نرخ رشد سرمایه گذاری در ایران است.متاسفانه این نرخ در دولت نهم به 8/4 درصد کاهش پیدا کرده است یعنی کمتر نصف شده است. در قانون برنامه چهارم پیش بینی شده بود که این نرخ رشد در حد 11 درصد ادامه پیدا کند.»
این کارشناس اقتصادی ادامه داد:«مفهوم این کاهش نرخ این است که سرمایه گذاری به خصوص در بخش زیر بناها کاهش پیدا کرده است و شما نتیجه آن را در کمبود برق در سال جاری می توانید ملاحظه کنید.»
عضو ارشد جبهه مشارکت گفت:«ما که الان به دنبال حضور خاتمی هستیم فقط به این دلیل است که جلوی این روند را بگیریم و نگذاریم کشور به مراحل خطرناک تری برسد.»
مزروعی در خصوص آمدن یا نیامدن خاتمی نیز گفت:«خاتمی قطعا می آید و نشانه آن هم ساماندهی نیروهای حامی او و فعالیت های صورت گرفته در این زمینه است.»
وی خاطر نشان کرد:«در حال حاضر دیگر بحث حضور یا عدم حضور او مطرح نیست بلکه در حال حاضر برای زمان اعلام ورود رسمی سید محمد خاتمی به انتخابات برنامه ریزی انجام می شود تا این اعلام ورود به بهترین صورت ممکن انجام شود.»
منبع یاری نیوز .
ما منتظر خاتمی هستیم ! هیجا نمیریم همینجا هستیم!![]()
نوشته شده در شنبه 30 آذر1387 ساعت 0:31 توسط : شب شکن
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود. در اتاق جراحی که کم مونده بود. مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد: کشیدن پوست صورت، تخلیه چربیها(لیپو ساکشن)، عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم . همچنین به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بعد از بیمارستان بود. از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد.
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!
نتیجه : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن !
نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت!!!
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387 ساعت 23:38 توسط : شب شکن
آدولف هيتلر............ ........ديكتاتور آلمان............ ......... ...نقاش پوستر
آلبرت انيشتن............ .........فيزيكدان............ ......... ........منشي اداره ثبت
الويس پريسلي............ .........خواننده............ ......... .........راننده كاميون
اميركبير............ .....صدراعظم ناصرالدين شاه............ ......آشپز
او هنري............ ......... ..نويسنده............ ......... ......... .....گاوچران
جرالدفورد ............ ....رئيس جمهور آمريكا............ ......... .مانكن لباس مردانه
جوزپه گاريبالدي............ ...انقلابي ايتاليايي............ ......... ...ملوان
جيمي كارتر............ ....رئيس جمهور آمريكا............ ......... .بادام كار
رونالد ريگان............ ....رئيس جمهور آمريكا............ ........هنرپيشه سينما
شون كانري............ ... هنرپيشه سينما............ ......... ......... .بنا و راننده كاميون
كلارك گيبل............ ...هنرپيشه سينما............ ......... .........چوب بر
ويليام فالكنر............ ....نويسنده............ ......... ......... .......نقاش ساختمان
گاندي............ .........رهبر فقيد هند............ ......... ......... .وكيل دادگستري
جرج واشنگتن............ .اولين رئيس جمهور آمريكا............ .....كشاورز
نادرشاه افشار............ ..موسس سلسله افشاريه............ ........پوستين دوز
يعقوب ليث............ ..سرسلسله صفاريان............ ......... .........رويگر
امير اسماعيل ساماني..........سرسلسله امراي ساماني............ .......ساربان
آلپتكين............ .....سرسلسله غزنويان............ ......... ......غلام زر خريد
فرخي سيستاني............ .شاعر مشهور ايران............ ......... ....كارگر كشاورز
حضرت محمد(ص).......... .....پيامبر بزرگ اسلام............ .....شباني/ تجارت
حضرت عيسي (ع).......... ..پيامبر بزرگ مسيحيت............ .....نجار
حضرت موسي (ع)........... .پيامبر بزرگوار يهود............ ........چوپان
پانديت نهرو............ ...نخست وزير هند............ ......... ........وكيل دادگستري
موسوليني............ ......ديكتاتور ايتاليا............ ......... ........روزنامه نويس
ساموئل مورس............ ..مخترع آمريكايي............ ......... .....نقاش
جك لندن............ ........نويسنده آمريكايي............ ......... ...كارگر كشتي
آلبر كامو............ ......نويسنده فرانسوي............ ......... .........معلم
ريچارد نيكسون............ ...رئيس جمهور آمريكا............ ........وكيل دادگستري
آبراهام لينكلن............ ..رئيس جمهور آمريكا............ ......... .....هيزم شكن
گي دو موپاسان............ ..نويسنده آلماني............ ......... ........كارمند دريا داري
چارلز ديكنز............ ..نويسنده انگليسي............ ......... ......... .....منشي
آناتول فرانس............ ...نويسنده فرانسوي............ ......... ........كتابفروش
مولير............ ......نويسنده بزرگ فرانسوي............ ......... .....هنرپيشه
هربرت جرج ولز ............ ..نويسنده بزرگ انگليسي............ .....شاگرد بزاز
ارنست همينگوي............ .نويسنده بزرگ آمريكايي............ .........خبرنگار
ويليام شكسپير............ ...نويسنده بزرگ انگليسي............ ......... ...هنرپيشه سيار
حسن اعرابی............ ...مرد بزرگ گمنام............ ......... ........ایمیل باز
فيدل كاسترو............ ....رئيس جمهور كوبا.....,…............ ......دانشجوي حقوق
كاردينال ريشيلو............ ..صدر اعظم معروف فرانسه............ .....كشيش
ناپلئون بناپارت............ .....امپراطور فرانسه............ ......... .......افسر توپخانه
كريم خان زند............ .....موسس سلسله زنديه............ ......... ......تير انداز سپاه نادر شاه
ميرزا تقي خان امير كبير...........صدر اعظم ناصرالدين شاه............ ......... .منشي
ژاندارك............ ..شخصيت نيمه مذهبي و قهرمان فرانسوي............ ......چوپان
هانري فورد............ .........كارخانه دار آمريكايي............ ......... ....ساعت ساز
توماس اديسون............ ......... ..مخترع بزرگ آمريكايي............ .........تلگرافچي
آلفرد نوبل............ ......... . بنيانگذار جايزه نوبل............ ......... ..... كارگر كارخانه
والت ديزني............ .....مخترع سينماي انيمشن............ ......... ......پادوي مغازه
ميكلانژ............ ....نقاش مجسمه ساز ايتاليايي............ ......... ......... .سنگ تراش
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در جمعه 19 مهر1387 ساعت 23:29 توسط : شب شکن
شاد بودن يک سفر طولاني است،نه يک مقصد هيچ زماني براي شاد بودن بهتر از زمان حال نيست............ .. زندگي کن و از تمام لحظاتش لذت ببر.
آيا به خاطر مي آوري:نام پنج نفر از ثروتمندترين اشخاص جهان،پنج شخصي که در سالهاي اخير ملکه زيبايي جهان شده اند يا ده نفر از کساني که جايزه نوبل را برده اند و يا حتي ده هنرپيشه اي که اخيراً اسکار گرفته اند.......نسبتاً مشکل است.نگران نباش هيچکس به خاطر نمي آورد
تشويقها پايان مي پذيرد..........مدالها را گردوغبار فرا مي گيرد............ ..و برنده ها خيلي زود فراموش مي شوند............ . ولي اکنون ببين آيا به خاطر مي آوري :نام سه معلمي که در پيشرفت تحصيلي تو نقش موثري داشته اند،سه نفر از دوستانت که در زمان احتياج به تو کمک کرده اند ،يا انسانها يي که احساس خاص و زيبايي را در قلب تو به وجود آورده اند،يا اسم پنج نفر از کساني که مايل هستي اوقات فراغت خود را با آنها بگذراني. جواب دادن خيلي بي دردسر و راحت است ،..نيست؟ کساني که به زندگي تو معنا بخشيده اند ،جزو مشهورترين و بالا ترين افراد دنيا نيستند؛ آنها ثروت زيادي ندارند يا مدال و جايزهً مهمي به دست نياورده اند؛ولي...........آنها کساني هستند که نگران تواند واز تو مراقبت مي کنند؛کساني که مهم نيست چگونه؛ ولي در کنار تو مي ما نند... مدتي دربارهً آن فکر کن.......... زندگي خيلي کوتاه است ........و تو ؛در کدام ليست از کساني که نام بردم هستي؟آيا مي داني؟
بگذار تو را ياري کنم. تو جزو مشهورترين هاي جهان نيستي ولي در ميان کساني هستي که من به ياد دارم اين ايميل را برايشان بفرستم. مدتي پيش در المپيک معلولان در شهر سياتل؛نـُه دونده در خط شروع براي مسابقه صـد متر ايستاده بودند؛تير شروع مسابقه شليک شد؛دونده ها سعي مي کردند بدوند و برنده شوند.ناگهان پاي يکي از آنها پيچ خورد و افتاد و شروع به گريه کرد.هشت دونده ديگر پس از شنيدن صداي گريه او دست از مسابقه کشيدند و باز گشتند.يک دختر عقب مانده ذهني کنار او نشست او را در آغوش گرفت وبه او دلداري داد .سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پايان رسيدند..تمامي جمعيت حاضر در استاديوم ايستاده بودند و براي آنها دست مي زدند...تشويقي که مدتي بسيار طولاني ادامه پيدا کرد .
کساني که نظاره گر اين صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف مي زنند.مـي دانيد چــرا؟ زيرا اين حادثه عميقاً در قلب ما تاثير گذاشت و ما همه مي دانيم چيزهاي مهم تري از برنده شدن يک نفر در دنيا وجود دارد. کمک کردن به ديگران براي اين که آنها هم موفقيت را تجربه کنند******* حتي اگر به اين معني باشد که قدم هاي خود را آهسته تر کنيم و در شيوهً زندگي خود تغييراتي ايجاد کنيم.
-------------------------------
این متن بالا رو از وبلاگ پژمان انتخاب کردم که می تونید متن اینو از اینجا ببنید .ولی کلی دلم رو تکون داد .این متنو یار پژمان تو یه نامه براش فرستاده .این مطلب رو از آرشیوش در اوردم.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در شنبه 6 مهر1387 ساعت 22:44 توسط : شب شکن
غرور و اعتماد بنفس بیش اندازه می تواند چنان ویروسی ویران کننده ساختار اخلاق، و بنیاد روابط اجتماعی را نابود سازد. اگر این ادعا را بپذیریم آنگاه باید به دقت رفتار و کردار خود را بازنگری کنیم و بی حضور تعصب به نقد خویشتن بنشینیم. ازآنجا که در فرهنگ ما ایرانیها "غرور" صاحب معنایی دوگانه و یا بهتر می نمود می گفتیم: چندگانه، می باشد، در بسیاری مواقع به اشتباه در رفتار شخصی و اجتماعی ما معنا پیدا می کند. اشتباهی که گاه پسامدهای جبران ناپذیری را در پی خواهد داشت پس چه جای تعجب اگر با نگرانی بیشتری به رد پای غرور در حوزه سیاست نگاه بیاندازیم؟
تبلور غرور در رفتار دو قطب قدرت ایران هر روز بیشتر از روز پیش معنا پیدا می کند. مقام عظمای ولایت هر روز بیشتر از پیش صاحب عناوین و القاب افتخار آمیز می شوند. ایشان خود را چنان در جمع "کلام به نرخ روز گویان" اسیر کرده اند که گویی هرگز نگران غرور حاصل از این مناسبتها نیستند و فراموش کردند که مولایمان علی (ع) چطور همگان را از غلبهء غرور و جاه طلبی بر حذر می داشتند.
مقام ریاست جمهوری هم چنان از عملکرد سیاسی خود و دولت سرا پا مسئله شان خشنود اند و مفتخر که هر تریبونی در اختیارشان باشد غرورمندانه از فضایل و توفیقات خود سخن می رانند، گویی ایران امروز، بهشت موعود است و مشکلات مکرر مردم، همگی موضوعی ساختهء ذهن دشمنان.
رهبری نظام در رفتاری سخیف مدتهاست از بوسیدن دستشان توسط متملقین ابایی ندارند. ایشان با تکرار این عمل، در واقع این عادت زشت و ناپسند را در میان سیاسیون و مردان گرسنهء قدرت اشاعه می دهند. جوهر غرور مگر چطور ساخته می شود و چطور در وجود انسان رشد می یابد؟ این رفتار زشت روزی مورد انتقاد و تقبیه همین آقای رهبر نیز بود. ایشان روزی همان روحانی جوانی بود که شاه ایران را برای چنین اخلاقی سرزرنش می کرد.
آیت الله خمینی به عنوان رهبر پیروز یک انقلاب و شخصیتی هزاران بار بزرگتر از آقای خامنه ای اگر اجازه می داد افراد دستشان را ببوسند بیشتر بخاطر کهولت سن و مقام اجتماعی بالای ایشان بود که البته بهتر بود چنین نمی شد اما چرا اخیراً این رفتار طاغوتی در شخصیت رهبر مستضعفین جهان رخنه کرده است، موضوعی است که جای بسیار سئوال دارد.
باورهای آقای خامنه ای بشدت تغییر کرده است و متاسفانه ایشان را دچار خطای محاسبه نموده است. باور یک شعار که ایشان رهبر مسلمین جهان هستند و یا این که قدرت امروز ایشان بیشتر از قدرت دیروز آقای خمینی می باشد و یا اینکه ایشان قدرتمندترین مرد عرصه سیاست ایران می باشد، تمامی مصادیق ظهور و پیدایش آن خطرناک حسی است که همگان غرورش می خوانند. حسی که سر چشمه تصمیمات اشتباه خواهد شد و پیش از هر نکته دیگری، بین سیاست مدار و دنیای " واقعی" فاصله می اندازد.
احمدی نژاد نیز، در بسیاری از رفتارهای شخصی خود حس غرور و پرخاشگری و خود شیفتگی را به نمایش گذاشته است. ایشان بشدت علاقمند کسانی است که او و رفتار او را تایید کنند و مرتب از ایشان دفاع کنند. در غیر این صورت ذهن آفت زده و بحران طلب ایشان، به طرفه العینی عکس العمل نشان می دهد و موجبات تمسخر خویش و کشور و مردم را فراهم می آورد. اعتماد به نفس و خود محوری او چنان مشهود است که حتی ایشان را مجاب ساخته تا خود را کارشناس و استاد تمام موضوعات پندارد. اظهارات بی دقت و عجولانهء او بیشتر محصول غرور و خود فریفتگی ایشان است.
احمدی نژاد در یاد گیری موضوعات اقتصادی و درک پیچیدگیهای این علم آنچنان ضعیف و پر اشتباه است که در بسیاری جهات نمی تواند توضیح درست و قانع کننده ای ارائه دهد. ایده های شخصی و بی پایه او، هرجا که با سوال دلسوخته ای روبرو شود، ایشان چاره را تنها در خاموش کردن پرسشگر جستجو می کنند، گویی همگان با ید ساکت بنشینند و به نظاره بنشینند تا ایشان ایده های خام خود را به بوتهء آزمایش بگذارند و العجب که هزینه این اشتباهات نیز از جیب من و شمای ناظر پرداخت می شود.
علاقه شدید احمدی نژاد به دخالت در تمام امور و اظهار نظر در همه چیز او را به شهرت بسیاری رسانده است و از این رو مردم به اشکال مختلف او را به تمسخر می گیرند و بیشتر از اینکه به عنوان ریئس جمهور کشور او را به بحث و گفت و گو بنشانند به عنوان شخصی خننده دار و بی اعتبار معرفی می کنند. اصرار او برای مرتبط بودنش با امام زمان و دستور گرفتن از ایشان چنان بازار مضحکه و تمسخر ایشان را گرم کرده است که دیگر باورمندان به امام زمان نیز نمی توانند از این سوژه جالب به راحتی عبور کنند. تا جایی که باید گفت، این اظهارات وقیهانه وی، شرایط بی اعتباری مذهب شیعه و اعتماد دینی مردم را بیشتر از هر زمان دیگری، لا اقل در تاریخ معاصر ایران فراهم آورده است.
رهبری و ریاست جمهور به عنوان دو ساختار مغرور و پرخاشگر و صاحب اعتماد بنفس بی جا، در یک بستر سیاسی مشترک به تولید مشکل برآمده اند.هر چند که رهبری هم نهایتاً به خطر اظهارات بی پایه رئیس جمهور محبوب خود پی بردند و رابطهء دروغین ایشان با امام زمان را مناسب احوالات روحانی خود و حاکمیت مذهبی شان نمی دانند.
تمام رفتارهای این دو منبع قدرت و تفاخر چنین درهم پیچیده است که شکست و افتضاحات سیاسی ریئس جمهور هروز بیشتر از دیروز اعتبار رهبری را دچار هزینه می کند. رهبری در اشتیاق پیروزی خود بر مخالفین اصلاح طلبش چنان احمدی نژاد را ستوده است که حالا دیگر به راحتی نمی تواند او را از قدرت برکنار کند، که اگر چنان شود دیگر اعتباری برای رهبری باقی نمی ماند.
مشابهت های رفتاری احمدی نژاد با رضا شاه و آقای خامنه ای با محمد رضا شاه به واقع نشان دهندهء چیست؟ تلاش احمدی نژاد برای قاطع بودن در رفتار و ادعای مبارزه با فساد مالی دیگر رهبران سیاسی اصلی ترین دلیلی است که او را با رضا شاه مانند می کند. حال و در این اوضاع آشفته، می توان چنین نظر داد که گرچه آتش مبارزه احمدی نژاد با دیگر رهبران فاسد نظام، دامن مقام رهبری را هم گرفته است اما شخص نخست مملکت، عملاً امکان مقابله با او را ندارد!!!
دست بوسی و آرزوهای بزرگ برای رهبری دنیای اسلام همان رفتاری است که مقام رهبری را دچار مشابهت با محمد رضا شاه می کند او هم برای رسیدن به دروازه های غرب و ریاست بر خاورمیانه و ادارهء سیاسی و امنیتی کل منطقه رویاهایی در سر داشت و سر آخر چه شد...
حال چطور می توان به جمهوری بودن حاکمیت اسلامی دلبند بودن و این خصوصیات را در راستای همان خلافت اسلامی و حاکمیت اسلامی نپنداشت، موضوعی است در خور توجه که باید بیشتر آن را بررسی کرد.
احمد طباطبایی- بیست و هفت شهریور هشتاد و هفت
نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387 ساعت 23:28 توسط : شب شکن
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد..
عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده ست مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان ازدل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387 ساعت 1:38 توسط : شب شکن
آنگاه خداوند به او گفت اينك بهشت را به تو نشان ميدهم ، او به اتاق ديگري كه درست مانند اتاق اولي بود وارد شد . ديگ غذا ، جمعي از مردم و همان قاشق هاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند . آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليكه شرايط با اتاق بغلي يكسان است ؟ خداوند تبسمي كرد و گفت : خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا دهان ديگري ميگذارد چون ايمان دارد كسي هست غذا در دهانش بگذارد .
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 21:42 توسط : شب شکن
پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.
-"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.
پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"
پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"
پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"
پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 21:39 توسط : شب شکن
پیرامون مباحث اقتصادی و تشریح دلایل ضعف اقتصاد کلان در کشور، مقالات متعددی نگاشته ام که گاه از نظر بعضی از شما خوانندگان محترم قابل توجه و بررسی بوده است. از این رو در پاسخ به بسیاری از دوستان، که علاقمند به پیگیری موضوعات مرتبط با اقتصاد سیاسی کشور می باشند و گاه سئوالاتی را مطرح می نمایند، بر آن شدم تا مقالات بیشتری در این حوزه بنویسم.
همانطور که مطلع هستید سیاستهای غیر متعارف جناب ریئس جمهور در پی حمایتهای سیاسی آشکار و نهان مقام رهبری هر روز شرایط زندگی مردم را سخت تر و سخت تر از دیروز کرده است. آقای ریئس جمهور در پی سخنرانیهای متعدد خود در جمع دانشگاهیان، به تازگی درخواست کردند تا دانشگاهیان با فورمولهای جدید و بکر به کمک اقتصاد روبه زوال کشور بیایند.
عدم رضایت آقای احمدی نژاد از قوانین و سیاستهای اقتصادی موجود کاملاً قابل فهم می باشد اما بی علاقه گی ایشان به درک اشتباهات مکرر خود به عنوان فرد اول تصمیم گیری در سیاست گذاری و اجرا باعث تعجب است و بسیار غریب. ایشان از طرفی دست کمک به سوی دانشگاهیان و دانشجویان دراز می کنند و از آن سو تمام فورمولهای اقتصادی پیشنهاد شدهء مدیران و وزرای تحصیل کرده و کاربلد کشور را مردود می دانند.
اما سوال دیگری که به ذهن می آید، این است: " چرا رهبری چنین یک طرفه و با آگاهی کامل نظاره گر به هدر رفتن ثروت ملی است؟" برای دست یابی به پاسخ این سوال، بهتر است مسائل را بیشتر و بهتر غوررسی کنیم تا مردم آگاهانه و نه از سر تعصب و غیرت بلکه از سر اطلاع بتوانند خود پاسخی در خور یابند، پاسخی قانع کننده که لختی از ابهامات موجود بکاهد. برای شروع بیایید با آمار رسمی خود دولت شروع کنیم. دولت با نگاهی محتاط نرخ رشد تورم را در سال مالی گذشته 18.5% ارزیابی کرده، با توجه به اینکه این رقم آمار منتشر شده خود دولت است، پس می توان دریافت نرخ واقعی تورم تا چه اندازه بالا می باشد.
حال باید به نرخ رشد اقتصاد از دهان دولت گوش سپارد. دولت می گوید اقتصاد کشور از نرخ 6.2% به 6.7% رسیده است و این یعنی رشدی معادل نیم درصد. مقایسه این دو شاخص اقتصادی که خود دولت آن را منتشر می کند به اندازه کافی وخامت اوضاع اقتصاد کشور را نشان میدهد و عملاً نیازی به بزرگنامایی و دروغ و هوچی گری و یا دشمنی وجود ندارد.
در جایی که رشد تورم بارها بیشتر از رشد اقتصادی کشور می باشد می توان اطمینان داشت ساختارهای آسیپ پذیر اجتماعی و بنیادهای کوچک و لرزان اقتصادی چطور مثل برگ خزان پا در سراشیبی زوال می گذارند. این اوضاع نابسامان، می توانست با رشد غیر قابل پیش بینی بهای نفت می که یک موقعیت استثنایی برای اقتصاد کشور بود، بهبود یابد و پیر بیمار اقتصاد با نوشداروی نفت، علاج شود و بسیاری از مشکلات مردم و حکومت، همزمان مرتفع گردد. اما متاسفانه بدلیل مدیریت ناشیانه و بسیار ابتدایی آقای ریئس جمهور، این نوشدارو مبدل به معضلی بزرگتر شد.
دولتی که به معنای واقعی از تمامی اختیارات و امکانات و پشتوانه های رهبری برخوردار بود ونهادهایی چون مجلس، قوهء قضاییه، سپاه و دستگاههای امنیتی، بنیادههای مالی وخلاصه همه چیز و همه کس در ید اختیار و قدرت خودش بود چه طور در کوتاه مدتی، چنین لرزان و پر خطا پیش می رود؟ چندین وزیر و مدیر عالی رتبه معزول می شوند؟ در چند ارگان و سازمان باید تخته شود؟ و چگونه همهء این امتیازات چنین بی نتیجه می ماند؟ و هیچ عاید مردم نمی شود؟ آیا این ماجرا، ارتباطی با نحوه مدیریت و منش آقای ریئس جمهور ندارد؟ آیا ایشان به واقع گوشی شنوا برای مشاوره و مذاکره دارند؟
تفاوت بین مشاوره گرفتن با حرفهای زیبا و دلخواه شنیدن بسیار است و ایشان به عنوان ریئس جمهور بارها به ما و همکاران باوفای خود ثابت کردند که میل به مشاوره ندارند و ترجیح می دهند چیزی را بشنوند که دوست دارند. اگر چنین نیست پس چرا وزرای نفت و دارایی و کشور یکی پس از دیگری اخراج می شوند و ریاستهای سازمانهای کلیدی و تعیین کننده ای مثل سازمان برنامه و بودجه و بانک مرکزی هم سرنوشتی بهتر از این وزرا پیدا نمی کنند؟
منافع ملی که ارثیه فامیلی نیست تا بتوان هدر رفتنش را دید و هیچ نگفت. قران به قرانش صاحب دارد و مدعی. از این رو هر چند ملت گرفتار و آبرومند و نگران سکوت پیشه می کنند و دم بر نمی آورند اما به هر حال عده ای هم می دانند و می بینند و می گویند تا تاریخ خجل و دردمند در مظهر آیندگان نماند.
دوستان نظامی آقای ریئس جمهور در سپاه و بسیج تنها کسانی بودند که از حضور ایشان در قدرت بهرمند شدند. قراردادهای کلان دولت با سپاه و بسیج، پیر پیمانکاران بخش خصوصی را درآورده است و جامعه مهندسی کشور در بخش خصوصی به خاک سیاه نشسته است. سرمایه نیروی متخصص کشور گروه گروه راهی اروپا و کانادا و آمریکا می شود تا در داغ چنین خیانتهایی کمتر بسوزد. این روزهها حتی بالاترین رتبه های تخصص در کشور هم بیکار مانده اند و راهی جز دلالی و مهاجرت پیش رو نمی بینند. روزی همگی می گفتیم: چرا فرار مغزها؟؟؟ و امروز می گوییم چرا فرار مغز و سرمایه و نیروی کار؟؟؟ و زیر لب از خود می پرسیم فردا قرار است به این لیست چه دسته های دیگری اضافه کنیم؟
آمار جوانان بی کار و خانواده های مقروض و زندانیان چک، خارج از تصور می باشد و شخص رئیس جمهور به عنوان بالاترین مدیر اجرایی کشور صحبت از اداره دنیا و پیشنهادات اصلاح جویانه برای بشریت می کنند. این ماجرا آنقدر عجیب است که نمی دانیم باید به آن بخندیم یا بر آن فغان و گریه سردهیم؟ باید به دوستانی که گاه در پی حمایت از ایشان جوابیه های سر تا پا تعصب خود را با طعم فحش و ناسزا راهی این جانب می کنند یادآوری کنم شما اگر شریک جرم و احیاناً منفعت خرابکاریهای ایشان در کشور نباشید حتماً ساده اندیشان و خوش باوران خرافات زده ای هستید که خرد جمعی و وجدان بیدار ایرانی را دست کم گرفته اید.
اگر ایشان کارنامه ای دیگر از خود به جا می گذاشتند و عملکردی متفاوت داشتند و منافع ملی کشور را چنین به تاراج نمی دادند مگر می شد چنین مستدل او را نقد کرد و فجایع بی شمارش را برشمرد؟ اگر ایشان قوت ملت را بیشتر می کرد و آرامش را در دلها ساکن، مگر می شد چنین او را تفسیر نمود؟ به طور حتم خیر!!! هرگز نمی توان خدمات یک انسان را نادیده گرفت و وجدان انسانی را فدای تمایلات شخصی کرد. اما واقعاً شرایط در خصوص ایشان چنین نیست.
صدای اعتراض مخالف با دستور مقام رهبری خفه نمی شود چنان که صدای مخالف در پیش از انقلاب با دستور ساواک و شاه هم خفه نشد. شکم گرسنه و بدن بیمار و رنجور را نمی توان با داد و فریاد و ترس، بیش از اندک زمانی آرام کرد. آقای خامنه ای به عنوان قدرت مطلق چرا باید پدری مهربان و دلسوز برای عده ای معدود باشند و حاکمی مستبد و بی رحم برای عده ای دیگر؟ مگر صدای ملت را نمی شنوند؟مگر نه اینکه ایشان قرار است جانشین پیشوای عدل و صلح در زمین باشند؟ این است عدل و صلح جهانی که از آن می گویند؟ مگر ایشان از قیمت نان و سوخت و کرایه خانه مطلع نیستند؟ مگر فرزندان و نوه ها و عمو زادگان و عمه زادگان ایشان در میان مردم کوچه و بازار زندگی نمی کنند؟مگر... دیگر چه بگویم که قلم شرمنده ستم شده است و بیش نمی راند.
ایشان که شاه نیستند و منش شاهی ندارند و سفر سویس و فرانسه نمی روند تا از درد و بد بختی ملت بی خبر باشند. آیا سربازان گمنام امام زمان این مطالب را به گوش دوستداران و نزدیکان و مسئولین ایشان نمی رسانند؟ که اگر چنین نمی کنند که به حق خیانت می کنند و اگر کار خود، به نحو احسن به انجام می رسانند و این مقالالت را می خوانند و تحلیل می کنند، جای خاموش کردن صدای شکایت، بهتر است بیایند و درد را درمان کنند.
اصرار بی جهت و تماماً سیاسی رهبری در حمایت از مدیری نالایق، خود سر، کم تجربه و بسیار خرافی نتیجه اش هیچ چیز جز هدر رفتن منافع ملی ایران نبوده است و ایشان با سیاسی کاری و بی اعتنایی مکرر خود هیچ چیز جز نفرت برای خود و نظام تحت امرش نمی خرد. گرچه ایشان مختارند هر چه به صلاح خود و حاکمیت خود می دانند بکنند، اما بهتر است فراموش نکنند که عده ای هم مختارند هرچه در توان دارند بگذارند تا گوش سنگین ایشان را باز کنند و اگر این اصرار، بی نتیجه باشد حداقل اینکه ملت را آگاه سازند که چرا چنین است سرنوشت امروز آنها.
یا رب، ای دانا به درد دردمندان، ای روزی ده حشره در دل سنگ، ای نهان و آشکار و ای حامی بی پناهان... تو خود کشتی این قوم به ساحل نجات رهنمون کن، که شاهدی این مردم در تمام درازای تاریخشان، جز از تو مدد نخواسته اند و جز نام تو هیچ در یاد نیاورده اند.
احمد طباطبایی
نهم خرداد ماه هزار و سیصدو هشتاد و هفت
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 21:38 توسط : شب شکن
افراد دروغگو معمولا از نظر نوع رفتاری با یکدیگر شباهت بسیاری دارند که دانستن برخی از خصوصیات به ما کمک می کند که تا حدودی انسان دروغگو را بشناسیم برخی از علائم و روشهایی که باعث شناهخت دروغگو می شود عبارتند از
1چشمان کسانی که دروغ می گویند یا بازتر از حد معمول است یا دائما چشمهای آنان به نقاط مختلف حرکت می کند. در عین حال آنها معمولا از نگاه مستقیم به شما احساس ناراحتی می کنند و سعی می کنند مستقیما به شما نگاه نکنند
2گاهی اوقات افراد دروغگو بخشی از صورت یا دهانشان را هنگام حرف زدن می پوشانند.
3وقتی از آنها سوال می شود دماغ یا گوششان را به حالت عصبی می خارانند.
4 فرد دروغگو معمولا هنگام حرف زدن حرکت اضافی زیادی از خود بروز می دهد.
5 در هنگام حرف زدن زیاد تپق می زنند و اشتباهات فراوان گفتاری را سعی می کنند به گونه ای بپوشانند.
6آنها همیشه کلی گویی می کنند و بارها این کلیات را تکرار می کنند و با این کار تلاش می کنند تا خودشان را قانع کنند.
7 آنها سعی می کنند به گونه ای گیج و مبهم سخن بگویند و با این کار به شما اجازه نمی دهند تا حرفهای آنان را تجزیه کنید.
8هنگامی که سعی دارید در مورد موضوع مورد بحث از آنها سوال کنید بلافاصله موضوع بحث را عوئض می کنند.
9حتی سوال شما را متوجه شوند چنین وانمود می کنند که سوال شما را نشنیده اند و با این کار به بحث خاتمه می دهند.
10 اگر می خواهید مطمئن شوید که او دروغ گفته است چند روز بعد راجع به موضوعی که در مورد آن دروغ گفته است ار او سوال کنید تا برایتان یک داستان با مظالب متفاوت تعریف کند.
11اگر قدری به صحبت آنها شک دارید شما را متهم به بی اعتمادی می کند و خیلی سریع با این کار به بحث خاتمه می دهد.
12 آدم های دروغگو معمولا پر حر ف هستند و در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنند.
13 افراد دروغگو معمولا کسانی هستند که در زندگی شخصی یا خانوادگی دچار مشکل هستند. پس در مورد حرفهای چنین افرادی بیشتر دقت نمایید.
14 تن صدای افراد دروغگو در هنگام دروغ گفتن معمولا بالاتر از حد طبیعی است.
15 خنده های بی دلیل و بی گاه در هنگام صحبت کردن یکی دیگر از علائم افراد دروغگو است
16 آدمهای دروغکو همیشه سعی می کنند حرفهای زیبا و جذاب به زبان بیاورند و با این کار می خواهند امکان کشف حقیقت را از ما سلب کنند.
نکته پایانی این که اگر چه که شاید افراد دروغگو در کوتاه مدت بتوانید حقیقت را از دیگران پنهان کنند اما زمان باعث خواهد شد که همیشه افراد دروغگو رسوا شوند و هیچ گته حقیقت پنهان نخواهد ماند, اگرچه شاید مدت زمان طولانی پنهان بماند
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 21:33 توسط : شب شکن
کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء ميكنند انسانهاي منطقي هستند
كساني كه بر عكس عقربههاي ساعت امضاء ميكنند دير منطق را قبول ميكنند و بيشتر غير منطقي هستند
كساني كه از خطوط عمودي استفاده ميكنند لجاجت و پافشاري در امور دارند
كساني كه از خطوط افقي استفاده ميكنند انسانهاي منظّم هستند
كساني ك با فشار امضاء ميكنند در كودكي سختي كشيدهاند
كساني كه پيچيده امضاء ميكنند شكّاك هستند
كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مينويسند خودشان را در فاميل برتر ميدانند
كساني كه در امضاي خود فاميل مينويسند داراي منزلت هستند
كساني كه اسمشان را مينويسند و روي اسمشان خط ميزنند شخصيت خود را نشناختهاند
كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء ميكنند ، كساني هستند كه ميخواهند به قله برسند.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 21:26 توسط : شب شکن
تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش
پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته
رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
'آيا اين تبر توست؟' هيزم شكن جواب داد: ' نه' فرشته دوباره به زير آب
رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟
دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار
با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوش
حال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش
افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد
كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. '
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن
فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. ' تو تقلب كردي، اين نامرديه '
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني،
اگه به جنيفر لوپز 'نه' مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي
اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز 'نه' ميگفتم، تو مي رفتي و با زن
خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي
دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم،
و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.
نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده
نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386 ساعت 12:15 توسط : شب شکن
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در جمعه 7 دی1386 ساعت 16:41 توسط : شب شکن
آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: ?تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟?
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:?وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!?
نوشته شده در جمعه 7 دی1386 ساعت 16:33 توسط : شب شکن
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:47 توسط : شب شکن
خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..
As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...
She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
?What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!?
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn?t want to cause a scene.
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
When only one cookie remained, she thought: ?ah... What this abusive man do now??
Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
Ah! That was too much!
She was much too angry now!
In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
She felt so ashamed!! She realized that she was wrong...
She had forgotten that her cookies were kept in her purse
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
...while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself...nor to apologize.?
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
There are 4 things that you cannot recover
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
The stone... ...after the throw!
سنگ بعد از این که پرتاب شد
The word... palavra... ...after it?s said!
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
The occasion.... after the loss!
موقعیت .... بعد از این که از دست رفت
and...The time.....after it?s gone!
و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:36 توسط : شب شکن
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشي نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
.....
اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:32 توسط : شب شکن
|
|
|
باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد.
1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟ ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش
7تا و بیشتر دانش اموز دبستان
6 تا دانش اموز دبیرستان
5 تا دانشجو
2-3 استاد دانشگاه
1 مدیران ارشد |
برای دیدن جواب ها بر روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:29 توسط : شب شکن
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:14 توسط : شب شکن
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:0 توسط : شب شکن
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386 ساعت 15:52 توسط : شب شکن
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.
دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است بگذار امتحان کنم.سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزمشام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار مىگويم: خوراک مرغ! نتيجه اخلاقى مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر مىکنيم در ديگران نباشد و عمدتاً در خود ما باشد.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 23:34 توسط : شب شکن
سایت رجا نیوز در صفحه ی اولش مصاحبه ای از احمدی نژاد درمورد جنبش دانشجویی گذاشته و یک سوتیتر هم به عنوان فراز مهم آن در صفحه ی اول می بینیم :
آقای احمدی نژاد : ...نظام سیاسی قبل از انقلاب كه سر تا پایش ظلم بود؛ بعد از انقلاب هم بالاخره در برنامهریزیها، ارتباطات گروهی، عدم شایستهسالاریها، عزل و نصبها و توزیع فرصتها، گروه هایی بودند كه یا رابطهای و حزبی و فامیلی یا به خاطر منافع شخصی عمل كردند و میكنند. اگر دانشجو جلو این ها نایستد بقیه شعارها دیگر پوچ است. ..
اینک توجه شما را جلب میکنم از مبارزه ی جناب احمدی نژاد با فامیل بازی در دولت نهم:
مهندس زريبافان(دبیر هیات دولت) :
داوود مددي: رییس سازمان تامین اجتماعی=> باجناق زريبافان
سيدمحسن نبوي : عضو هيات مديره یشركت سرمايه گذاري خارجي => داماد زريبافان
عليرضا مددي : مديركل وزارتي وزارت تعاون => برادرزاده ی باجناق زريبافان
ناظمي اردكاني : وزير تعاون => شوهر عمه ی داماد زريبافان
دانش جعفري : وزير اقتصاد => پسر عمه ی پدر داماد زريبافان
هاشمي ثمره(مشاور عالی ، رییس ستاد انتخابات کشور و همه کاره ی رییس جمهور):
مهندس مهدي هاشمي ثمره : مديركل وزارتي وزير نيرو => برادر هاشمي ثمره
خانم قند فروش : مشاور خانواده وزير كشور => زن برادر هاشمي ثمره
عبدالحميد هاشمي ثمره : معاون وزير صنايع => برادر هاشمي ثمره
محمود احمدی نژاد (رییس جمهور):
داوود احمدی نژاد: رییس بازرسی ریاست جمهوری => برادر احمدی نژاد
حسین شبیری: ريیس صندوق مهر رضا => شوهر خواهر احمدی نژاد
پروین احمدی نژاد: معاون مركز امور زنان رياست جمهوري => خواهر احمدی نژاد
علی اکبر محرابیان: رئیس ستاد طرح های ويژه رياست جمهوري و تبصره 13 => خواهرزاده ی احمدی نژاد
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386 ساعت 17:33 توسط : شب شکن
چندی پیش به روستایی رفته بودم که در آنجا حمام نبود، بعد از 10 تا 15 روز، دیگر از شدت بوی بد بدن و کثیفی و عدم استحمام از خودم خسته شده بودم، با خود میگفتم ایکاش بتوانم کارم را زود تمام کنم و در جایی دیگر حمامی پیدا کنم و خودم را کاملا پاک و پاکیزه کنم. بالاخره به مقصود رسیدم و بعد از اتمام کار به شهرمان مراجعت کردم. بعد از مراجعت به حمام عمومی شهر رفتم. در حمام مشغول استحمام بودم و شب آخر ماه شعبان بود. با خودم میگفتم از فردا باز گرسنگی شروع خواهد شد، باید زودتر کارهایم را ردیف کنم، چرا که در ماه رمضان انسان حال و حوصله اش کم میشود. در همین فکرها بودم که پیرمردی در کنارم نشست و مشغول استحمام شد. بعد از مدتی به من گفت: « پسرم همه ما به حمام و شستوشوی بدن احتیاج داریم. تا خودمان را از کثافات پاک و پاکیزه کنیم، اما برخی را می بینی که نشسته اند و فقط آب روی خود می ریزند و با همان چرک و کثافت، دوباره بیرون می روند، برخی هم به فراخور توان، سعی میکنند چرک و کثافت بدنشان را بشویند و در حال استحمام هستند، اما اندکی نیز کار را جدی گرفته اند وعلاوه بر شستشوی بدن ماساژ و مشت و مال هم به خود میدهند».
نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت 16:50 توسط : شب شکن
چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله ي يك اتومبيل جديد كروكي از ميان گرد و غبار جادههاي خاكي پيدا ميشود. راننده ي آن اتومبيل كه يك مرد جوان با لباس Brioni ، كفشهاي Gucci ، عينك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟
چوپان نگاهي به جوان تازه به دوران رسيده و نگاهي به رمه اش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.
جوان، ماشين خود را در گوشهاي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه ي NASA روي اينترنت، جايي كه ميتوانست سيستم جستجوي ماهوارهاي ( GPS ) را فعال كند، شد. منطقه ي چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتي با 60 صفحه ي كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيدهي عملياتي را وارد كامپيوتر كرد.
بالاخره 150 صفحه ي اطلاعات خروجي سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوري همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان ميداد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.
چوپان گفت: درست است. حالا همينطور كه قبلا توافق كرديم، ميتواني يكي از گوسفندها را ببري.
آنگاه به نظاره ي مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد
مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا كه نه!
چوپان گفت: تو يك مشاور هستي.
مرد جوان گفت: راست ميگويي، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده اي است. بدون اينكه كسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل ميدانستم، مزد خواستي. مضافا، اينكه هيچ چيز راجع به كسب و كار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386 ساعت 23:28 توسط : شب شکن
مناسبات اقتصادی رایج در ایران، امروز بیش از هر وقت دیگری دارای اهمیت و در خور توجه است. کشوری با نیروی عظیم جوان با منابع طبیعی بسیار غنی در آستانه مجادلات قدرت طلبانهء منطقه ای آنچنان اقتصاد خود را دست به گریبان سیاست نموده است که تصور عواقب این روند هم نگران کننده است چه برسد به تحقق نتایج حاصل از این سیاست.
در آستانه جیره بندی بنزین و آماده سازی مردم برای روزهای سختتر اقتصادی، دولت محترم با تایید و حمایت همه جانبهء مقام رهبری وعده بخششهای مالی و اعتباری را در نزد دیگر کشورهای جهان هر روز بالاتر می برد. ساخت پالایشگاه و جاده و منزل مسکونی در دیگر نقاط جهان امری است پسندیده و قابل تعریف سیاسی اما اجرای اینچنین برنامه هایی در اولویتهای مردم ایران قرار نداشت و به خاطر چنین دست و دل بازیهایی هم آقای احمدی نژاد از مردم رای نگرفتند.
قولهای متعدد ایشان مبتنی بر بهبودی اوضاع مالی و اجتماعی مردم می بود و نه مردم لبنان، نیکاراگوئه، ونزوئلا، تاجیکستان و خلاصه نیمی از آفریقا.... این حاتم بخشی ها در پش روی چشمان گرسنه کودکان ایرانی و بی سرپناهان خانه آبا و اجدادیمان کدام وجدان بیداری را آزار نمی دهد؟ در کشوری که مردان جوانش در پی یافتن لقمه نانی سر از افغانستان و دخترکان معصومش در دست برادران مسلمان عربمان، آواره شده اند کدام ایرانی وطن پرستی می پذیرد ژست های انسان دوستانهء آقایان را؟
ملتی که از کمبود بنزین فرزندان خود را در حسرت مسافرت تابستانی گذاشت در وحشت فردای بازگشایی مدارس و نبود بنزین کافی برای رساندن بچه ها به مدرسه به چه کنم چه کنم افتاده چطور می تواند ببیند که به اصطلاح ریس جمهور افتاده و مردمیش فقط در سفرهای مرداد و شهریور ماه به کشورهای الجزایر، بلاروس، افغانستان، ترکمنستان و قرقیزستان چه مقدار تعهد مالی برای کشور و مردم نیازمندش ایجاد کرده است؟ با هر سفر ایشان به گوشه کنار جهان در واقع جیره ناچیز مردم از ثروت ملیشان ناچیزتر می شود.
با استناد به گزارش آقای مصری وزیر رفاه و تامین اجتماعی در تاریخ بیستم مرداد ماه امسال در صحن عمومی مجلس 9.25میلیون نفر ایرانی در زیر خط فقر کامل زندگی می کنند که معادل 14 درصد از جمعیت فعلی ایران است. کمک های سیاسی نیکاراگوئه مگر چیست و چگونه ارزیابی شده است که آقای احمدی نژاد از کیسهء مردم 350 میلیون دلار برای آن پرداخت می نمایند.؟ تامین هزینه ساخت ده هزار واحد مسکونی در کشوری که با ما هیچگونه رابطه استراتژیک، اقتصادی و سیاسی جدی ندارد به چه منظور باید از طرف رهبری مورد دفاع باشد و هرگونه نقدی به آن گناه و خیانت تلقی شود؟ مگر این کشور ارثیه ء سیاسی آقایان است که چنین بی منطق و جواب برایش حکم صادر می کنند؟
سخنان آقای قالیباف شهردار تهران درتاریخ هشتم مرداد درجمع مدیران آتش نشانی آنچنان وحشت را بر وجودم مستولی کرد که نتوانستم صبورانه این همه بی سیاستی و بی خردی آقایان را تاب بیاورم. آقای قالیباف با حالتی آشفته اذعان داشت که ذخیره بنزین و گازوئیل موجود سازمان آتش نشانی در حد کفایت برای فقط نیمی از یگان عملیاتی میباشد آن هم تا پایان هفته. چنین اعترافاتی از طرف مقامات حکومتی عواقب سیاسی نا خوشایندی در پی خواهد داشت و مقام رهبری بارها هرگونه خبری را که منجر به تضعیف دولت و عملکرد سیاسیش شود را حرام دانسته اند. اما وجدان بیدار را با دستور حکومتی هم نمی توان به سکوت ابدی سپرد. اگر چه این اشارات هرگز در سطح جامعه انتشار نمی یابد اما جامعه اندیشه ساز جوان ایرانی با ابزاری نوین چون و بلاگ، می بایست هر چه بیشتر برای آزادی اندیشه تلاش نماید. به امید روزی که بتوان آزادانه بذر اندیشه را در مزرعه ذهن جوان ایرانی بارور نمود.
از نوشته های سید احمد طباطبایی
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در جمعه 9 شهریور1386 ساعت 23:41 توسط : شب شکن
Son: "I will choose my own bride!"
Father: "But the girl is Bill Gates's daughter."
Son: "Well, in that case...ok"
Next, Father approaches Bill Gates.
Father: "I have a husband for your daughter."
Bill Gates: "But my daughter is too young to marry!"
Father: "But this young man is a vice-president of the World Bank."
Bill Gates: "Ah, in that case...ok"
Finally Father goes to see the president of the World Bank.
Father: "I have a young man to be recommended as a vice-president."
President: "But I already have more vice- presidents than I need!"
Father: "But this young man is Bill Gates's son-in-law."
President: "Ah, in that case...ok"
This is how business is done!!
Moral: Even If you have nothing, You can get Anything. But your attitude should be positive
نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386 ساعت 23:52 توسط : شب شکن
در سال 1264 قمري، نخستين برنامهي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبلهكوبي ميكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نميخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان ميشود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باختهاند، امير بيدرنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان ميشدند يا از شهر بيرون ميرفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همهي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سيصد و سي نفر آبله كوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده ميشود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنميگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور ميكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هايهاي ميگريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچهي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع ميكنند. تمام ايرانيها اولاد حقيقي من هستند و من از اين ميگريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند
منبع حكيمي، محمود. داستانهايي از زندگي اميركبير. دفتر نشر فرهنگ
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386 ساعت 23:18 توسط : شب شکن


نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386 ساعت 23:9 توسط : شب شکن
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل. قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده .خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز .پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس .نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده زياد تو دست انداز نمون .وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده
يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی. بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت
هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386 ساعت 0:22 توسط : شب شکن
سلام. اين مطلب جالب رو ديروز توي يه وبلاگ به نام هيوا ديدم. فكر ميكنم جالب باشه. اگر اينطور نيست منو به خاطر ارسال اون ببخشيد.
سال 1230
مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمی شم...
زن: آقا حالا یه غلطی کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده... مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
سال 1280
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده...
مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدونه درد می کشمت...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
سال1330
مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ...
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کونی...
-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه
سال1380
مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم...
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
مرد: من... اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره...
سال1400
دختر: چی؟ چی گفتی مرتیکه ی ****؟ دارم بهت می گم ماشین بی ماشین. همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می خوام. میخوای بری بیرون پیاده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخش ![]()
:::نکته مهم .در همه جا مادر ها ناجی دختر میشن![]()
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386 ساعت 15:55 توسط : شب شکن
داستاني که در زير نقل ميشود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀمان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.
چارهاي نداشتيم. همۀ ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما بهياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند. اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نميشد بهصورت سرود خواند.
بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچهها، عمو سبزيفروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزيفروش که سرود نميشود. گفتم: بچهها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم:
«عمو سبزيفروش . . . بله. سبزي کمفروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچهها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير ميخوانديم. همۀ شعر را نميدانستيم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اينصورت تدوين شد:
عمو سبزيفروش! . . . بله. سبزي کمفروش! . . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . بله. خيلي خوب داري؟ . . . بله. عمو سبزيفروش! . . . بله. سيب کالک داري؟ . . . بله. زالزالک داري؟ . . . . . بله. سبزيت باريکه؟ . . . . . بله. شبهات تاريکه؟ . . . . . بله. عمو سبزيفروش! . . . بله.
اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزيفروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوري که صداي «بله» در استاديوم طنينانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخير گذشت.»
فصلنامۀ «ره آورد» شمارۀ 35، صفحۀ 286 –
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در جمعه 26 مرداد1386 ساعت 15:39 توسط : شب شکن
آقا منظورمون توهین نبود، فقط یه شکار لحظه جالبه !!!![]()
نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386 ساعت 14:59 توسط : شب شکن
عكسی که در لینک ادامه مطلب حاوی 2 دلفین كاملا متشابه می باشد كه در مطالعات روی سطوح استرس در بیمارستان St. Mary استفاده می شود.
به هر دو دلفین كه از آب بیرون پریده اند نگاه كنید. هر دو دلفین كاملا شبیه یكدیگر هستند. یك مطالعه دقیق نشان داده كه علارغم اینكه هر دو دلفین شبیه یكدیگر هستند شخصی كه استرس دارد اختلافاتی را بین آنها پیدا خواهد كرد.مطمئن نیستم چطوری كار می كند ولی به صورت خارق العاده ای دقیق است.
هر چه فرد اختلافات بیشتری را بین این دو دلفین پیدا كند تحت استرس بیشتری قرار دارد اكنون به عكس نگاه كنید و اگر شما بیش از 2 اختلاف بین دو دلفین پیدا كردید نیاز به مرخصی دارید. برای مشاهده عکس ها روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در جمعه 26 مرداد1386 ساعت 14:27 توسط : شب شکن
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است .
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود . پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند." داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 15:49 توسط : شب شکن
پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگی نیست؟
نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.
فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
فرشته تنها نگاه می کرد.
پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است.
"عرفان نظر آهاری"
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 15:46 توسط : شب شکن
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 15:44 توسط : شب شکن
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 15:43 توسط : شب شکن
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!
وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد!
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 14:44 توسط : شب شکن
· چه اعضاء و بافت های قابل اهداء می باشد؟ اعضاءقابل اهداء قلب و ريه ها ، کبد و روده ها ، لوزالمعده و کليه ها می باشد. علاوه بر این اعضا، برخی از بافتهای بدن نیز قابل پیوند می باشند. بااهداء قرنيه می توان بينایی رابه فردی که دچار صدمه شديد به چشم شده باز گرداند. تاندون و غضروف باعث باز سازی اعضاء آسيب ديدهٔ مربوطه می شوند. پيوند استخوان می تواند مانع قطع عضو در سرطان استخوان شود. دريچه قلب برای کودکان با بيماری مادرزادی دريچه ای و بزرگسالان با دريچه آسيب ديده به کار می رود. پيوند پوست نجاتبخش بيماران با سوختگی شديد می باشد. پیوند مغز استخوان تنها درمان ممکن در بعضی از سرطان های خون می باشد. برخلاف عضو، بافت می تواند تا 24 ساعت بعد از مرگ فرد اهداء شود و حتی می توان آن را برای مدتهای طولانی ذخيره کرد.
· آيا فرد زنده هم می تواند اهداء کننده باشد؟بله، در بعضی شرايط. اهداء کليه يکی از معمولترين اعضاء اهدائی افراد زنده می باشد. زيرا يک فرد سالم با يک کليه هم قادر است به زندگی طبيعی خود ادامه دهد. در ضمن زمان بقاء کليه پيوندی از افراد زنده نسبت به فرد فوت شده طولانی تر است. قسمتی از کبد يا ريه و در موارد نادر قسمتی از روده کوچک نيز قابل اهداء می باشد.
· آيا اهداء کنندگان عضو از نظر بيماريهای خاص غربالگری خواهند شد؟ بله، همه اهداء کنندگان عضو از نظر ایدز و هپاتیت و یک سری بدخیمی ها مورد بررسی قرار خواهند گرفت.
· آيا داشتن " کارت اهداء عضو " برای اهداء اعضاء پس از مرگ کفایت می کند ؟ بسیار مهم است که نزدیکان نیز در جریان این امر خداپسندانه قرار گیرند تا در زمان فوت فرد در خصوص اهداء عضو غافلگير نشوند و آنرا مصيبتی افزون بر از دست دادن عزیز خود ندانند. آگاهی نزدیکان همچنین می تواند سبب شود که زمان برای دسترسی به "کارت اهداء عضو" ازدست نرود.
· مراسم خاکسپاری فرد اهداء کننده چقدر به تاخير خواهد افتاد؟ کل مراحل اهداء و پیوند عضو ( اخذ رضایت از خانوادهٔ فرد اهدا کننده تا پايان برداشت و پيوند عضو ) معمولا ٣٦ ساعت بطول می انجامد.
· واحد فراهم آوری اعضای پيوندی چگونه از وجود مرگ مغزی مطلع خواهد شد؟ بنا بر قانون، کليه بيمارستانها در سطح کشور اعم از دولتی و غیر دولتی موظفند موارد مرگ مغزی را به اطلاع این واحد برسانند. سپس هماهنگ کنندگان عضو پيوندی در محل حاضر شده و با خانواده فرد اهداء کننده زمينه ابعاد قانونی و اخلاقی اهداء صحبت خواهند کرد.
· آيا خانواده های فرد اهداء کننده و فرد گیرنده عضو پیوندی یکدیگر را ملاقات خواهند کرد ؟ خیر، هويت طرفين محرمانه خواهد ماند، البته تعدادی از خانواده ها تمايل خواهند داشت که از طريق نامه های بی نام و نشان (با همکاری واحد فراهم آوری اعضای پيوندی) با هم مکاتبه داشته باشند.
· چه کسی اولویت دريافت اعضاء و بافت های پيوندی را در زمان اهداء خواهند داشت ؟ لیست انتظار بیماران نیازمند در شبکه فراهم آوری اعضای پيوندی تنظیم و به روز میگردد ودر زمان اهداء،تخصیص اعضاء فقط توسط این مرکز صورت خواهد گرفت.افزون بر سازگاری خونی و بافتی بیمار ، وخامت شرایط بالینی و طول مدت انتظار در لیست پیوند ، فاصله مکانی شخص از واحد فراهم آوری عضو پیوندی نیز در اولویت بندی و انتخاب گیرنده عضو پیوندی نقش دارد.
· آيا ممکن است بدن فرد گیرنده ، عضو پيوندی را رد کند ؟آمار موفقیت پیوند در اکثریت موارد بیش از ٧٠ درصد گزارش شده است. بدن گیرنده عضو پیوندی در صورت عدم مراقبت صحیح فرد از خود و یا در موارد بسیار نادر بطور خود بخودی ، می تواند عضو پیوندی را رد کند.
· اگر عضو پيوندی، توسط بدن فرد گيرنده رد شود چه خواهد شد؟در اکثریت مواقع در صورت تشخیص بموقع رد پیوند ، امکان درمان آن وجود خواهد داشت. کنترل دقیق بیمار بعد از انجام پیوند عضو ، مصرف مرتب دارو های مربوطه و انجام آزمایشات لازم می تواند از رد کامل پیوند پیشگیری نماید.
· آيا پيوند عضو ميان جنس ها و نژادهای مختلف امکان پذير است ؟ آری، البته اندازه عضو پيوندی در مورد قلب، کبد و ريه حائز اهميت است و بايد مورد توجه قرار گيرد و بويژه انطباق بافتی در خصوص پيوند کليه حياتی است.
· چه مدت بايد يک بيمار نیازمند دریافت عضو پيوندی در لیست انتظار بماند؟ مدت زمانی که بیمار در لیست انتظار خواهد بود می تواند از چند روز تا چند سال بسته به وخامت شرایط بالینی، موجود بودن عضو پيوندی و سازگاری آن تفاوت کند.
· کدام بیماری های زمینه ای مانع اهداء عضو فرد خواهند شد؟ بیماری های عفونی مانند ایدز و اکثر بد خیمی ها مانع از اهداء عضو خواهند شد. البته همه این شرایط در زمان فوت شخص مجدداً ارزیابی می گردند.
· چه کسی می تواند جزو اهدا کنندگان عضو باشد؟ همه می توانند درامر اهداء عضو پيشقدم شوند و محدوديت سنی منظور نشده است. تنها عاملی که می تواند مانع اهداء عضو شود شرايط بالینی فرد اهداء کننده است که در زمان فوت وی توسط پزشک متخصص تشخيص داده خواهد شد.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدشما هم می توانید
یکایک شما عزیزان می توانید در زندگی هزاران فردی که در لیست انتظار پیوند عضو قرار دارند، تفاوت ایجاد نمایید. ما سخت می کوشیم تا در این خصوص به قلب و ذهن عموم راه یابیم ولی
شما هم می توانید سهیم باشید.
مهمترین اقدامی که بمنظور ارتقاء فرهنگ اهداء عضو می توانید انجام دهید این است که در مورد اهمیت اهداء عضو و تأثیر آن بر زندگی افراد گیرنده عضو با عزیزان خود صحبت کنید و آنها را نیز به اهداء زندگی تشویق نمایید. اگر تا بحال کارت اهداء عضو پر نکرده اید، می توانید فرم رضایت از اهداء عضو پس از مرگ را در این سایت پرکرده و کارت اهداء عضو را دریافت نمایید.
راه های ساده بیشمار دیگری نیز وجود دارد تا ما را یاری نمایید:
· نادرست بودن برخی از باورهای عمومی رایج در جامعه را به اطلاع دیگران برسانید.
· دیگران را بری پر کردن فرم رضایت از اهداء عضو پس از مرگ و دریافت کارت اهداء عضو به پایگاه اطلاع رسانی ما ارجاع نمایید.
· بروشور های مربوط به اهداء عضو را برای دیگران نیز ارسال نمایید.
· با واحد فراهم آوری اعضاء پیوندی تماس بگیرید تا مشاورینی را جهت صحبت درخصوص اهداء عضو در گرد همایی های دوستانه تان ارسال نمایند.
· در همایشها و جشناهای این واحد با هدف اشاعه فرهنگ اهداء عضو به عنوان داوطلب با ما همکاری نمایید.
· آدرس ما را www.iran-ehda.com در پایگاه اطلاع رسانی (website ) خود معرفی نمایید.
· بمنظور پیشبرد پروژه های آموزشی، ما را از کمک های نقدی خود بهره مند نمایید.
شما می توانید کمکهای نقدی خود را به شماره حساب 300700 بانک رفاه، شعبه دکتر مسیح دانشوری واریز نمایید و رسید آنرا همراه با مشخصات کامل خود، به دورنما (فکس) و یا آدرس پستی ما ارسال نمایید.
تهران - کد پستی: 19569 صندوق پستی: 154-19575
دور نما: 9966 2010 (021)
جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفنهای 9966 2010 (021) - 9419 2010 (021) تماس حاصل فرمایید.
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 13:56 توسط : شب شکن
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 13:44 توسط : شب شکن
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
دوست و دوستدارت:خدا
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 13:44 توسط : شب شکن
در يک لحظه ، او تبديل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر ميکرد که از همه قدرتمند تر است. تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد ، او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر ميشدم.
در همان لحظه ، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعی کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سياه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد که نيروی ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد. ولی وقتی به نزديکی صخره سنگی رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترين چيز در دنيا ، صخره سنگی است و تبديل به سنگی بزرگ و عظيم شد. همان طور که با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايی شنيد و احساس کرد که دارد خرد ميشود. نگاهی به پايين انداخت و سنگتراشی را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 11:45 توسط : شب شکن
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 15:24 توسط : شب شکن
قلم به دست ميگيرم وانشايم را آغازميكنم. مادر روززن هيچ جا نرفتيم چون مادرمان به شدت ازدست پدرمان عصباني بود كه چرا او مثل شوهرخالهمان براي مادرمان دستبند طلانخريده. پدرمان هم ميگفت پول نداشتم ولي مادرمان قبول نميكرد.دراين روز پدرمان ازهمان اول صبح خودرابه آن راه زده بود كه يعني نميداند امروزروززن است. اما مادرمان خيلي با پدرمان مهربان شده بود ومانند هرروز او را با پس گردني ازخواب بيدارنكرد و با اردنگي بيرون نينداخت. ما دراين روز استثنائاٌ صبحانه خورديم. ومادرمان چندلقمه داخل دهان پدرمان كرده بود. البته پدرمان ازهمان اول صبح نميدانيم چرا اخم كرده بود وتلويزيون تماشا ميكرد.فقط نميدانم چرا تا تلويزيون برنامه اي درباره روز زن گذاشت، پدرمان تندي طوريكه مادرمان نفهمد كانال آن را عوض كرد. ازعجايب ديگر اين روز زنگ زدن مادربزرگمان بود كه صبح زود كه پدرمان هنوز بيرون نرفته بود زنگ زد و پدرمان مجبورشد به اوروز مادر را تبريك بگويد. كه تا ديد مادرمان چپ چپ نگاهش ميكند تا قطع كرد به مادرمادرمان هم زنگ زد وبه اوهم تبريك گفت وبعد سريع ازخانه به اداره رفت وحتي چاي خودراهم كامل نخورد. يكي ازبديهاي اين روزكاربيش ازحد آن است. چون مادرمان ازهمان وقتي كه پدرمان رفت ما را به كارگرفت وگفت كه بايد خانه برق بزند.تا وقتي پدرمان مي آيد خوشش بيايد وما بچهها همه اش خانه راتميز كرديم. ولي مادرمان به ما كمك نكرد وبه دوستش زنگ زد و به دروغ گفت پدرمان صبح اورا ازخواب بيداركرده وسندخانه راكه به اسم اوزده است به اوداده است. وما بسيارتعجب كرديم چطور وقتي خانهمان اجاره اي است سند آن به اسم مادرمان زده شده است. امشب ماهمه درخانه مادربزرگمان دعوت داريم، اماپدرمان ازاداره زنگ زد وگفت امشب اضافه كار مي ايستد ونميتواند به خانه مادرزن جانش برود كه مادرمان تهديدكرد اگرنيايد اوراقيمه قيمه خواهد كرد وبراي همين پدرمان سرساعت آمد وعصباني بودو تا ما را ديد محكم درگوشمان زد و ما گريه كرديم.
امروز درخانه مادربزرگمان باجناق پدرمان بسيارميخنديد و بسيار با ما شوخي ميكرد.اما پدرمان شديدا عصباني بود و ما هي ازدستش فرارميكرديم. كه شوهرخاله مان ناگهان جلوي خاله مان زانوزد ودستبندي رابه اوداد وبه اوگفت: چه زن خوبي است .بعد پدربزرگ ومادربزرگمان برايش دست زدند وتشويقش كردند. ولي پدرمان دست ما راگرفت وگفت كه مارا ميبرد تا سرپا كند وهرچه ما گفتيم ما ديگربزرگ شديم وآن برادر كوچكمان است كه بايد سرپا شود گوش نكرد و ما را به دستشويي برد وگفت كه كارخودمان رابكنيم. ولي چون ما خجالت ميكشيديم آن كارارنكرديم وهي كتك خورديم وبعدازاينكه ازگريه سياه شديم تازه پدرمان يادش آمد بايد برادركوچكمان راميآورده ومارا باز زد وبرگشتيم.
ما ازاين انشا نتيجه ميگيريم كه روززن روزكتك خوردن بچه هاست وبايد براي مادرها حتما دراين روز دستبند طلا خريده شود.
اين بود انشاي ما.
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:56 توسط : شب شکن
گفته هاي علي لاريجاني، مترجمين سازمان ملل و خوانندگان نشريات اروپايي را دچار سرگيجه مفرط تاريخي كرد.
علی لاریجانی: " با نشان دادن « لولو» ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند ".
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:39 توسط : شب شکن
هيجده سال پيش در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. در اينجا هر پروژهاى دو سال طول میکشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اين جاست.
جهانى شدن ( globalization ) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدیها در تناقض است. آنها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار میکنند، بحث میکنند، بحث میکنند، بحث میکنند و خيلى به آرامى کارى را پيش میبرند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى میانجامد.
به عبارت ديگر:
سوئد در حدود 450000 هزار كيلومتر مربع وسعت دارد.
سوئد ٢ ميليون جمعيت دارد.
استلهکم، پايتخت سوئد 500000 هزار نفر جمعيت دارد.
ولوو، اسکانيا، اريکسون و الکترولوکس برخى از شرکتهاى توليدى سوئد هستند.
نخستين بارى که در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمیداشت و به محل کار میبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبحها زود به کارخانه میرسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک میکرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار میآمدند. روز اوّل، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: «آيا جاى پارک ثابتى داری؟» چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک میکنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت:
« براى اين که ما زود میرسيم و وقت براى پياده رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر میرسند و احتياج به جاى پارکى نزديکتر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمیکنی؟ » ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.
اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته ( Slow Food ). اين جنبش میگويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع ( Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار میگيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس ويک «اروپاى آهسته» ناميده شده است.
اين جنبش اساساً حس « شتاب » و « ديوانگی » به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال میبرد. نهضتى که « کميّت » را جايگزين « کيفيت » در همه شئون زندگى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار میکنند امّا از آمريکائیها و انگليسیها مولّدترند. آلمانی ساعات کار هفتگى را به 8/28 ساعت تقليل دادهاند و مشاهده کردهاند که بهرهورى و قدرت توليدشان بيست درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائیها را هم جلب کرده است.
البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهرهورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهرهورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزشهاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معنى چسبيدن به « حال » در مقابل « آينده » نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسیترين ارزشهاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است.
هدف جنبش آهستگى، محيطهاى کارى کم تنشتر، شادتر و مولّدترى است که در آن، انسانها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت میبرند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکتها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بیشتاب و با بهرهورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:34 توسط : شب شکن

