آدولف هيتلر............ ........ديكتاتور آلمان............ ......... ...نقاش پوستر
آلبرت انيشتن............ .........فيزيكدان............ ......... ........منشي اداره ثبت
الويس پريسلي............ .........خواننده............ ......... .........راننده كاميون
اميركبير............ .....صدراعظم ناصرالدين شاه............ ......آشپز
او هنري............ ......... ..نويسنده............ ......... ......... .....گاوچران
جرالدفورد ............ ....رئيس جمهور آمريكا............ ......... .مانكن لباس مردانه
جوزپه گاريبالدي............ ...انقلابي ايتاليايي............ ......... ...ملوان
جيمي كارتر............ ....رئيس جمهور آمريكا............ ......... .بادام كار
رونالد ريگان............ ....رئيس جمهور آمريكا............ ........هنرپيشه سينما
شون كانري............ ... هنرپيشه سينما............ ......... ......... .بنا و راننده كاميون
كلارك گيبل............ ...هنرپيشه سينما............ ......... .........چوب بر
ويليام فالكنر............ ....نويسنده............ ......... ......... .......نقاش ساختمان
گاندي............ .........رهبر فقيد هند............ ......... ......... .وكيل دادگستري
جرج واشنگتن............ .اولين رئيس جمهور آمريكا............ .....كشاورز
نادرشاه افشار............ ..موسس سلسله افشاريه............ ........پوستين دوز
يعقوب ليث............ ..سرسلسله صفاريان............ ......... .........رويگر
امير اسماعيل ساماني..........سرسلسله امراي ساماني............ .......ساربان
آلپتكين............ .....سرسلسله غزنويان............ ......... ......غلام زر خريد
فرخي سيستاني............ .شاعر مشهور ايران............ ......... ....كارگر كشاورز
حضرت محمد(ص).......... .....پيامبر بزرگ اسلام............ .....شباني/ تجارت
حضرت عيسي (ع).......... ..پيامبر بزرگ مسيحيت............ .....نجار
حضرت موسي (ع)........... .پيامبر بزرگوار يهود............ ........چوپان
پانديت نهرو............ ...نخست وزير هند............ ......... ........وكيل دادگستري
موسوليني............ ......ديكتاتور ايتاليا............ ......... ........روزنامه نويس
ساموئل مورس............ ..مخترع آمريكايي............ ......... .....نقاش
جك لندن............ ........نويسنده آمريكايي............ ......... ...كارگر كشتي
آلبر كامو............ ......نويسنده فرانسوي............ ......... .........معلم
ريچارد نيكسون............ ...رئيس جمهور آمريكا............ ........وكيل دادگستري
آبراهام لينكلن............ ..رئيس جمهور آمريكا............ ......... .....هيزم شكن
گي دو موپاسان............ ..نويسنده آلماني............ ......... ........كارمند دريا داري
چارلز ديكنز............ ..نويسنده انگليسي............ ......... ......... .....منشي
آناتول فرانس............ ...نويسنده فرانسوي............ ......... ........كتابفروش
مولير............ ......نويسنده بزرگ فرانسوي............ ......... .....هنرپيشه
هربرت جرج ولز ............ ..نويسنده بزرگ انگليسي............ .....شاگرد بزاز
ارنست همينگوي............ .نويسنده بزرگ آمريكايي............ .........خبرنگار
ويليام شكسپير............ ...نويسنده بزرگ انگليسي............ ......... ...هنرپيشه سيار
حسن اعرابی............ ...مرد بزرگ گمنام............ ......... ........ایمیل باز
فيدل كاسترو............ ....رئيس جمهور كوبا.....,…............ ......دانشجوي حقوق
كاردينال ريشيلو............ ..صدر اعظم معروف فرانسه............ .....كشيش
ناپلئون بناپارت............ .....امپراطور فرانسه............ ......... .......افسر توپخانه
كريم خان زند............ .....موسس سلسله زنديه............ ......... ......تير انداز سپاه نادر شاه
ميرزا تقي خان امير كبير...........صدر اعظم ناصرالدين شاه............ ......... .منشي
ژاندارك............ ..شخصيت نيمه مذهبي و قهرمان فرانسوي............ ......چوپان
هانري فورد............ .........كارخانه دار آمريكايي............ ......... ....ساعت ساز
توماس اديسون............ ......... ..مخترع بزرگ آمريكايي............ .........تلگرافچي
آلفرد نوبل............ ......... . بنيانگذار جايزه نوبل............ ......... ..... كارگر كارخانه
والت ديزني............ .....مخترع سينماي انيمشن............ ......... ......پادوي مغازه
ميكلانژ............ ....نقاش مجسمه ساز ايتاليايي............ ......... ......... .سنگ تراش
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در جمعه 19 مهر1387 ساعت 23:29 توسط : شب شکن
افراد دروغگو معمولا از نظر نوع رفتاری با یکدیگر شباهت بسیاری دارند که دانستن برخی از خصوصیات به ما کمک می کند که تا حدودی انسان دروغگو را بشناسیم برخی از علائم و روشهایی که باعث شناهخت دروغگو می شود عبارتند از
1چشمان کسانی که دروغ می گویند یا بازتر از حد معمول است یا دائما چشمهای آنان به نقاط مختلف حرکت می کند. در عین حال آنها معمولا از نگاه مستقیم به شما احساس ناراحتی می کنند و سعی می کنند مستقیما به شما نگاه نکنند
2گاهی اوقات افراد دروغگو بخشی از صورت یا دهانشان را هنگام حرف زدن می پوشانند.
3وقتی از آنها سوال می شود دماغ یا گوششان را به حالت عصبی می خارانند.
4 فرد دروغگو معمولا هنگام حرف زدن حرکت اضافی زیادی از خود بروز می دهد.
5 در هنگام حرف زدن زیاد تپق می زنند و اشتباهات فراوان گفتاری را سعی می کنند به گونه ای بپوشانند.
6آنها همیشه کلی گویی می کنند و بارها این کلیات را تکرار می کنند و با این کار تلاش می کنند تا خودشان را قانع کنند.
7 آنها سعی می کنند به گونه ای گیج و مبهم سخن بگویند و با این کار به شما اجازه نمی دهند تا حرفهای آنان را تجزیه کنید.
8هنگامی که سعی دارید در مورد موضوع مورد بحث از آنها سوال کنید بلافاصله موضوع بحث را عوئض می کنند.
9حتی سوال شما را متوجه شوند چنین وانمود می کنند که سوال شما را نشنیده اند و با این کار به بحث خاتمه می دهند.
10 اگر می خواهید مطمئن شوید که او دروغ گفته است چند روز بعد راجع به موضوعی که در مورد آن دروغ گفته است ار او سوال کنید تا برایتان یک داستان با مظالب متفاوت تعریف کند.
11اگر قدری به صحبت آنها شک دارید شما را متهم به بی اعتمادی می کند و خیلی سریع با این کار به بحث خاتمه می دهد.
12 آدم های دروغگو معمولا پر حر ف هستند و در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنند.
13 افراد دروغگو معمولا کسانی هستند که در زندگی شخصی یا خانوادگی دچار مشکل هستند. پس در مورد حرفهای چنین افرادی بیشتر دقت نمایید.
14 تن صدای افراد دروغگو در هنگام دروغ گفتن معمولا بالاتر از حد طبیعی است.
15 خنده های بی دلیل و بی گاه در هنگام صحبت کردن یکی دیگر از علائم افراد دروغگو است
16 آدمهای دروغکو همیشه سعی می کنند حرفهای زیبا و جذاب به زبان بیاورند و با این کار می خواهند امکان کشف حقیقت را از ما سلب کنند.
نکته پایانی این که اگر چه که شاید افراد دروغگو در کوتاه مدت بتوانید حقیقت را از دیگران پنهان کنند اما زمان باعث خواهد شد که همیشه افراد دروغگو رسوا شوند و هیچ گته حقیقت پنهان نخواهد ماند, اگرچه شاید مدت زمان طولانی پنهان بماند
نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 21:33 توسط : شب شکن
تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش
پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته
رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
'آيا اين تبر توست؟' هيزم شكن جواب داد: ' نه' فرشته دوباره به زير آب
رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟
دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار
با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوش
حال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش
افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد
كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. '
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن
فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. ' تو تقلب كردي، اين نامرديه '
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني،
اگه به جنيفر لوپز 'نه' مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي
اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز 'نه' ميگفتم، تو مي رفتي و با زن
خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي
دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم،
و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.
نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده
نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386 ساعت 12:15 توسط : شب شکن
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در جمعه 7 دی1386 ساعت 16:41 توسط : شب شکن
آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: ?تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟?
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:?وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!?
نوشته شده در جمعه 7 دی1386 ساعت 16:33 توسط : شب شکن
خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..
As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...
She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
?What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!?
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn?t want to cause a scene.
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
When only one cookie remained, she thought: ?ah... What this abusive man do now??
Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
Ah! That was too much!
She was much too angry now!
In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
She felt so ashamed!! She realized that she was wrong...
She had forgotten that her cookies were kept in her purse
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
...while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself...nor to apologize.?
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
There are 4 things that you cannot recover
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
The stone... ...after the throw!
سنگ بعد از این که پرتاب شد
The word... palavra... ...after it?s said!
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
The occasion.... after the loss!
موقعیت .... بعد از این که از دست رفت
and...The time.....after it?s gone!
و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:36 توسط : شب شکن
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشي نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
.....
اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:32 توسط : شب شکن
|
|
|
باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد.
1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟ ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش
7تا و بیشتر دانش اموز دبستان
6 تا دانش اموز دبیرستان
5 تا دانشجو
2-3 استاد دانشگاه
1 مدیران ارشد |
برای دیدن جواب ها بر روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:29 توسط : شب شکن
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:14 توسط : شب شکن
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛
نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 ساعت 11:0 توسط : شب شکن
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.
دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است بگذار امتحان کنم.سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزمشام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار مىگويم: خوراک مرغ! نتيجه اخلاقى مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر مىکنيم در ديگران نباشد و عمدتاً در خود ما باشد.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 23:34 توسط : شب شکن
آثاري در اين جشن هنوز به چشم مي خورد كه نشان مي دهد اين عيد مبدا و آغاز سال بوده است.
اين عيد به يادگار روزي است كه آفرينش جهان رخ داده و به ياد وقايعي كه در تاريخ داستاني مذكور وضع شده بود.
در باور ابوريحان ، روز بيست و يكم كه "رام روز" نام دارد ، مهرگان بزرگ است علت برپاداشتن اين عيد پيروزي "فريدون" بر "ضحاك" است كه از اول مهرگان تا 30روز تمام جشن ها برپا ميشده است در اين مدت هرگروه 5 روز عيد داشت و چون ايرانيان معتقد بودند كه در روز مهرگان خورشيد در جهان آشكار شد؛ شاه نيز در اين روز تاجي كه صورت آفتاب برخود داشت بر سر مينهاد و در مراسم شركت ميجست.
مهرگان خردك يا جشن مهرگان كوچك روز شانزده مهر بود كه ضمن جشن هاي سي روزه مهرگان بزرگ مراسم آن انجام ميافت. در اين روز هنگام طلوع آفتاب يكي از سپاهيان در حياط قصر سلطنتي ايستاده و فرياد ميزد :
" اي فرشتگان به عالم فرود آييد و شیاطين و بدكاران را از دنيا برانيد."
تبري، تاريخ نگار نامور در مورد تاريخچه جشن مهرگان مينويسد:
گويند روزي كه در آن فريدون بر ضحاك غالب آمد روز مهر از ماه مهر بود . چون دفع بلاي ضحاك رويداد بزرگي بود "شانزدهمين روزماه " مردم اين روز را عيد گرفتند و مهرگانش ناميدند . در اين روز اردشير بابكان ديهيم خورشيد پيكر را بر سر نهاد و پادشاهان باستان نيز در اين روز براي خود پيره (وليعهد) برميگزيدند.
در اين جشن خوردن انار و بوييدن گلاب را اسباب رهايي از بدبختي ميدانسته اند!
براي جشن هاي مهرگان ترانه هاي ويژه ايي وجود داشته كه آْنها را ترانه هاي مهرگاني ميخوانند.
جشن مهرگان هم اكنون در روز 16 مهرماه هر سال از سوي ايرانيان برگزار مي گردد ولي افسوس كه نفوذ آن در گروه هاي گوناگون همانند جشن نوروز پايدار نمانده است.
زرتشتيان در حال حاضر از روز مهر كه شانزدهمين روز مهر ميباشد به مدت شش روز جشن ميگيرند سه روز مهر(دوستي) ؛ سروش(فرمانبرداري) و رشن(دادگري) را مهرگان بزرگ و سه روز بعدي يعني فروردين (نيروي پيشرفت) ؛ ورهرام(پيروزي) و رام (رامش و شادماني) را مهرگان كوچك مي نامند.
نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386 ساعت 21:36 توسط : آسمان
دفتر نهاد ریاست جمهوری طی بیانیه ای جناب آقای دکتر احمدی نزاد را سقراط زمانه معرفی نمود. حال اینکه طی مصاحبه ای که ایشان با اخبار سراسری داشتند در پاسخ به مجری که پرسیدند : آیا شما درصدد استفاده از نخبگان و دانشمندان درامور کشورهستید؟ پاسخ دادند در حال حاضر نیز این کار در حال انجام است مثلا خود بنده به عنوان دکتر این مملکت جزئی از همین نوابغ و دانشمندان هستم که مشغول به کار می باشم.و در جایی دیگرفرمودند : من مهندس هستم و قادر به حل معادلات پیچیده کشور می باشم. ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386 ساعت 15:39 توسط : آسمان
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين
مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و..
اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين،
خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله
نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386 ساعت 23:58 توسط : آسمان
Son: "I will choose my own bride!"
Father: "But the girl is Bill Gates's daughter."
Son: "Well, in that case...ok"
Next, Father approaches Bill Gates.
Father: "I have a husband for your daughter."
Bill Gates: "But my daughter is too young to marry!"
Father: "But this young man is a vice-president of the World Bank."
Bill Gates: "Ah, in that case...ok"
Finally Father goes to see the president of the World Bank.
Father: "I have a young man to be recommended as a vice-president."
President: "But I already have more vice- presidents than I need!"
Father: "But this young man is Bill Gates's son-in-law."
President: "Ah, in that case...ok"
This is how business is done!!
Moral: Even If you have nothing, You can get Anything. But your attitude should be positive
نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386 ساعت 23:52 توسط : شب شکن
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است .
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود . پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند." داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 15:49 توسط : شب شکن
پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگی نیست؟
نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.
فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
فرشته تنها نگاه می کرد.
پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است.
"عرفان نظر آهاری"
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 15:46 توسط : شب شکن
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 15:44 توسط : شب شکن
نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 ساعت 15:43 توسط : شب شکن
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!
وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد!
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 14:44 توسط : شب شکن
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 13:44 توسط : شب شکن
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
دوست و دوستدارت:خدا
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 ساعت 13:44 توسط : شب شکن
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 15:24 توسط : شب شکن
گفته هاي علي لاريجاني، مترجمين سازمان ملل و خوانندگان نشريات اروپايي را دچار سرگيجه مفرط تاريخي كرد.
علی لاریجانی: " با نشان دادن « لولو» ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند ".
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:39 توسط : شب شکن
هيجده سال پيش در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. در اينجا هر پروژهاى دو سال طول میکشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اين جاست.
جهانى شدن ( globalization ) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدیها در تناقض است. آنها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار میکنند، بحث میکنند، بحث میکنند، بحث میکنند و خيلى به آرامى کارى را پيش میبرند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى میانجامد.
به عبارت ديگر:
سوئد در حدود 450000 هزار كيلومتر مربع وسعت دارد.
سوئد ٢ ميليون جمعيت دارد.
استلهکم، پايتخت سوئد 500000 هزار نفر جمعيت دارد.
ولوو، اسکانيا، اريکسون و الکترولوکس برخى از شرکتهاى توليدى سوئد هستند.
نخستين بارى که در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمیداشت و به محل کار میبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبحها زود به کارخانه میرسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک میکرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار میآمدند. روز اوّل، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: «آيا جاى پارک ثابتى داری؟» چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک میکنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت:
« براى اين که ما زود میرسيم و وقت براى پياده رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر میرسند و احتياج به جاى پارکى نزديکتر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمیکنی؟ » ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.
اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته ( Slow Food ). اين جنبش میگويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع ( Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار میگيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس ويک «اروپاى آهسته» ناميده شده است.
اين جنبش اساساً حس « شتاب » و « ديوانگی » به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال میبرد. نهضتى که « کميّت » را جايگزين « کيفيت » در همه شئون زندگى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار میکنند امّا از آمريکائیها و انگليسیها مولّدترند. آلمانی ساعات کار هفتگى را به 8/28 ساعت تقليل دادهاند و مشاهده کردهاند که بهرهورى و قدرت توليدشان بيست درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائیها را هم جلب کرده است.
البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهرهورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهرهورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزشهاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معنى چسبيدن به « حال » در مقابل « آينده » نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسیترين ارزشهاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است.
هدف جنبش آهستگى، محيطهاى کارى کم تنشتر، شادتر و مولّدترى است که در آن، انسانها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت میبرند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکتها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بیشتاب و با بهرهورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:34 توسط : شب شکن
نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت 14:24 توسط : شب شکن
نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 17:54 توسط : شب شکن
پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت وصفحه ای از روزنامه را –که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت:
-"بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟" و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت. پدر با تعجب پرسید :"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟" پسر جواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 17:32 توسط : شب شکن
ميدان مغناطيسي بدن انسان
هارولدبور از دانشگاه ييل براي اولين بار با انجام يك آزمايش ساده،به وجود ميدان مغناطيسي در اطراف موجود زنده پيبرد.او با توجه به يك مولد الكتريكي كه در آهنربا در داخل سيمپيچ دوران ميزند و وجريان توليد ميكند،سمندري را در يك ظرف آبنمك قرار داد و ظرف را به دور سمندر چرخاند.الكترودهايي كه در اين ظرف وجود داشتند و به يك گالوانومتر حساس متصل شدهبودند،يك جريان متناوب را نشان ميدادند.زماني كه بور اين آزمايش را بدون سمندر انجام داد،گالوتنومتر هيچ جرياني را نشان نداد.اين بدان معنا بود كه در اطراف موجود زنده ميداني وجود دارد كه خاصيت مغناطيسي هم دارد.بور اين وسيله را بر روي دانشجويان داوطلب خود امتحان كرد و مشاهده نمود كه اين ميدان در بدن انسان هم وجود دارد وكاملا تابع رويدادهاي اساسي زيست شناختي بدن است.او اين ميدان را حياتي ناميد چون هرگاه حيات از بين برود،ميدان حياتي هم از بين ميرود.به گونهاي كه يك سمندر مرده كه در دستگاه بود هيچ پتانسيلي به وجود نميآورد.
تشكيل ميدان مغناطيسي بدن:همانگونه كه ميدانيد،در بدن ما ميليونها عصب وجود دارد كه كار انتقال پيام در بدن ما بوسيله تحريك الكتريكي اين عصبها صورت ميگيرد.در اثر شارش بار در اطراف آنها در بدن ما يك ميدان تشكيل ميشود و ميدان بدن ما در اثر فعاليت همزمان ميليونها عصب به وجود ميآيد.
امواج مغزي:دستگاه موجنگار مغز چهار نوع منحني از امواج مغزي را رائه ميدهند كه عبارتند از:آْلفا،بتا،دلتا و تتا.ريتمهاي دلتا كندترين امواج مغزي با تناوب 1تا3 دور در ثانيه بوده و اغلب در خواب عميق ظاهر ميشوند.بهنظر ميرسد كه ريتمهاي تتا كه داراي تناوب 4تا7دور درثانيه ميباشند به خلق و خوي بستگي داشته باشد.ريتمهاي آلفا از 8تا 12 دور در ثانيه،در اوقات تفكر،تامل آزاد رخ داده و در صورت تمركز حواس و توجه قطع ميشوند و بالاخره ريتمهاي بتا با تناوب 13الي22 دور در ثانيه،ظاهرا منحصر به نواحي جلوئي مغز،يعني جايي كه فعاليتهاي پيچيده مغزي رخ ميدهد ميباشند.امواج آلفا امواج بيسار مهمي هستند كه بوسيله هانسبرگر آلماني كشف شدند و به گفته وي با نوعي هوشياري و خوداگاهي معطوف به درون ظاهر ميشوند تغييرات فيزيولوژي مهمي در بدن ايجاد ميكنند مثل تمركز و يادگيري.
ميدان مغناطيسي بدن و امواج مغزي در معرض خطر
حتما تا به حالدر باره خطرات گوشيهاي موبايل يا زندگي در نزديكي نيروگاهاي برق چيزهايي شنيدهايد.بنابر تحقيقات پروفسور لاي امواج مغناطيسي كه از نيروگاهاي برق يا وسايل برقي مثل سشوار و ريشتراش برقي و...ساتع ميشود به دي ان اي سلولهاي مغزي آسيب ميرساند و قابليت ترميم را در آنها از بين ميبرد.ميدانهاي مغناطيسي خارجي علاوه بر آسيب به دي ان اي مغز اثر منفي ديگري به بدن دارند.اين ميدان ها باعث اختلال در ميدان مغناطيسي طبيعي بدن ميشوند.همانطور كه ميدانيد نزديك به 70%از بدن مارا آب فراگرفته و مولكولهاي آب به صورت دوقطبي هستند و زمانيكه ما در معرض يك ميدان مغناطيسي خارجي قرار ميگيريم،اين مولكولها در جهت آن ميدان قرار ميگيرند و اين پديده باعث ميشود نظم ميدان مغناطيسي ما به هم بريزد. علاوه بر عوامل خارجي يكسري عوامل داخلي نيز وجود دارند كه باعث ميشوند اختلال در ميدان بدن ايجاد شود.مهمترين آنها بارهاي الكتريكي هستند كه هنگام شارش بار در عصب در اطراف آن به وجود ميايند و به صورت الكتريسيته ساكن در بافتهاي بدن ذخيره ميشوند و ميداني كه در اطراف اين بارها بوجود ميآيند در ميدان بدن ايجاد خلل ميكنند.اينبارها به خصوص در نقاطي كه تراكم اعصاب بيشتر است ذخيره ميشوند و به دليل اين كه هم تراكم زيادي دارند و هم در نزديكي عصبهاي بيشتر و مهمتري قرار دارند براي بدن به شدت مضر هستند.از جمله اين نقاط ناحيه سر و دستها و قسمت مچ پابه پايين است و در بين اين سه قسمت،سر اهميت ويژهاي دارد چون بارهاي ذخيره شده در آن علاوه بر ايجاد خلل درميدان مغناطيسي مغز باعث اغتشاش در امواج مغزي نيز ميشوند. به ظاهر ما روزانه تنها دقاقي را در معرض ميدان مغناطيسي هستيم.مثل موبايل يا سشوار و غيره.اما در طول دوران زندگي خود در معرض ميداني بسيار قوي هستيم و آن ميدان مغناطيسي زمين است.عوامل داخلي اغتشاش در ميدان بدن ما هم فعاليتهاي حياتي و اجتنابناپذيري هستند كه در تمام طول عمر ما در جريان هستند پس چگونه ميتوان باعث خلل اين اثرات سو كه باعث اختلال در بدن ما و بيماريهايي مثل سرطان ميشوند را خنثي كرد؟ در اينجاست كه بايد گفت خداوند راه حل تمام اين سوالات را در يك عمل ساده كه امكان آن براي همه افراد وجود دارد و بيش از چند دقيقه هم وقت نميبرد و هيچ ضرري هم ندارد به انسان هديه داده و آن نماز است.
نماز و ميدان مغناطيسي
آنگونه كه از تصاوير به دست آمده از ميدان مغناطيسي زمين پيداست،بهطور شگفتانگيزي اگر انسان در هر نقطه از زمين رو به قبله بايستد،ميدان مغناطيسي بدنش بر ميدان مغناطيسي زمين منطبق ميگردد و در مدتي كه در نماز است ميدان بدنش منظم ميشود. يكي از نكات بسيار جالبي كه پروفسوربور به آن دست يافته بود اين بود كه دريافته بود كه در بدن تمام دانشجويان مؤنث ماهي يكبار تغيير ولتاژ شديد ايجاد ميشود و ميدان بدن به منظمترين حالت خود ميرسد و به همين دليل است كه زنان نيازي ندارند در اين مدت نماز بخوانند. اخيرا هم كشف شده است كه علت اينكه قلب زنان منظمتر و قويتر از مردان ميزند.و دليل آن همين تغيير ولتاژ هست.
نماز و بارهاي الكتريكي: همانطور كه قبلا اشاره شد بارهاي زائدي كه در اثر تحريكات الكتريكي اعصاب به وجود ميايند هم شبيه ميدان بدن و هم بر امواج مغزي اثر سو دارند. و اين اثرات در نواحياي كه اعصاب در آن تحرك بيشتري دارند،خطرات جديتري ايجاد ميكنند و بايد هرچه سريعتر از آن نواحي دور شوند.به طرز حيرتآوري ميبينيم كه اين نواحي دقيقا نواحي هستند كه در وضو شسته ميشوند و بنابر تحقيقات صورت گرفته بهترين راه دفع اين بارهاي زائد استفاده از يك ماده رساناست كه سريعترين و ارزانترين و بيضررترين ماده براي اين كار آب است و جالب اينجاست كه آب هرچه خالصتر باشد سريعتر بارهاي ساكن را از بدن ما به اطراف گسيل ميدهد و هيچ مايعي مثل آب خالصي كه در وضو به انسان سفارش شده اين اثر را ندارد.
نماز و امواج مغزي: با دفع بارهاي زائد بدن در وضو،امواج مغزي در ايدهالترين حالت قرار ميگيرند.علاوه بر آن حالت تمركزي كه در هنگام نماز در انسان به وجود ميآيد،تشعشع امواج آلفا را به اندازه قابل توجهي بالا ميبرد و توانايي مغز را در توليد اين امواج بالا ميبرد.
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت 13:34 توسط : شب شکن
- سه چیز در زندگی که بگذرد و هرگز بر نمیگردد: زمان واژه ها فرصت
- سه چیز در زندگی که هیچ وقت از بین نمی رود: صلح امید صداقت
- سه چیز که در زندگی بسیار ارزشمند هستند: عشق اعتماد به نفس دوستان
- سه چیز که هیچ وقت قطعی نیستند: رویاها موفقیت آینده
- سه چیز که زن / مرد را می سازد: زحمت درستی تعهد
- سه چیز که زن / مرد را نابود می کند: الکل غرور عصبانیت
- سه چیز که هنگامیکه از بین رفت سخت افزایش میابد: احترام اعتماد دوستان
- سه چیز که هرگز شکست نمی خورد: عشق حقیقی اراده اعتقاد
نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 ساعت 15:11 توسط : شب شکن
یا بهتر است اول بگویم چرا بسیاری میخواهند بشر باقی بمانند ؟!!! نابرده رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد کار کردن فقط استفاده فیزیکی از بدن نیست . پشتوانه یک کار درست : ذهنی فعال ، اندیشه ای پیشرو ، بررسی مسائل و وقایع ، کسب نتیجه درست و نهایتا" اقدام است . انیشیدن نیز فقط این نیست که بگوئیم چرا ؟ بلکه پیشرفت و تکامل زمانی صورت میگیرد که بدنبال هر چرائی ، یک یا چند چون قرار دهیم که حاصل از تحقیق و تفحص در احوال و شرایط زمانی و مکانی ای است که در آن زیست میکنیم . می اندیشید کار ساده ایست ؟ خیر . به هیچ وجه . اگر به اندیشیدن و بدنبال چون ها برای چراهای خود رفتن عادت نداشته باشیم ، کاریست بسیار سخت . به همین دلیل است که بشر ، بدنبال این سختی ها نمیرود و به همین دلیل است که آدمیان بسیار اندکند و انسان کم پیدا . ورزشکاران موفق را ببینید . در اطراف خود چند نفر را میشناسید که موفقیتی در یک رشته ورزشی بدست آورده باشند ؟ آیا این موفقیت غیر از قبول سختی ها و تمرین های بسیار ، ممارست در آماده سازی بدنی و تحقیق و تفحص در بهتر کردن شرایط خود بوده ؟ دانشمندان محقق و پیشرو را ببینید . چند نفر از این افراد را میشناسید که بیشتر زمان خود را به بیکاری و بیعاری گذرانده باشند ؟ چگونه شد که به این مقام دست پیدا کردند ؟ با پشتکاری بس ارزنده در زمینه ایجاد زمینه ای برای اندیشه درست ، کردار سالم و گفتار پسندیده . آیا نمی اندیشید که این مهم بدست نمی آید مگر از راه سختی کشیدن در بدست آوردن آگاهی و دانش و در پایان شناخت کامل از آنچه که در آن قدم میگذارید ؟ بیائید از برخی واقعیات بگوئیم تا با حقایقی آشنا بشویم .بیائید با هم از راستیها به درستی ها برسیم . به اطراف خود بنگرید . از خود گرفته تا خانواده ، دوستان ، هم محلی ها ، هم شهریها ، هم وطنان و کل بشر : چند ساعت از بیست و چهار ساعت شبانه روز را میخوابید ؟ به نظر دانشمندان ، بشر میبایست برای دوباره بدست آوردن نیروی خود ، بین 6 تا 8 ساعت از شبانه روز را استراحت کند . درست خوابیدن بخش کوچکی از این زمان را در بر میگیرد . اما میبینیم که بیشتر مردم زمان بیشتری را در خواب بسر میبرند . حال فرض کنیم که مجموع استراحت و خواب ما در مسیر هر شبانه روز ، هشت ساعت باشد . یعنی یک سوم طول عمر را در خوابیم . و اگر قرار باشد که شصت سال عمر کنیم ، بیست سال را به راحتی در خواب بسر برده ایم . از باقیمانده زمان نیز ، با کمی اندیشه در مییابیم که یک سوم را نیز به بیعاری و بطالت گذرانده ایم و یک سوم پایانی را نیز برای امرار معاش و زنده بودن کار کرده ایم . آیا این است معنی زندگی برای ما ؟ اما برای بشر همین است . چرا ؟ چون اندیشیدن برای بهتر زیستن کاریست دشوار برای ذهنی که عادت به چون و چرا ندارد . قبول عادت در تمرین اندیشه و بررسی ونتیجه گیری ( چون و چرا کردن مدام ) برای نوع بشر سخت است . اما زمانی که در آن قدم گذاشت و بدان عادت کرد ، زیبائیهای پیش روی او چنان قدرتی به وی میبخشد که صورت کدر و اخم الود بشر کم کم به چهره روشن و بشاش آدمی تبدیل میشود . ای کاش میشد به سرعت به تصویر نورانی و آرامش بخش انسانی نیز دست یافت . بشر ، بواسطه اندیشه ای که هرچند نا پخته و خام و بسیار کم از مغز او میگذرد ، قادر به تشخیص سختی راه مقابل خود بوده و در آغاز خود را آماده میکند تا از آن سختی ها فرار کرده و در مقابل آدمیانی ، هرچند اندک اما قدرتمند ، که در مقابل او می ایستند به مقابله بایستد . در این راه ، خواسته یا ناخواسته از ابزارهایی استفاده میکند که میتوان از طریق آنها ، نوع بشر را از آدمی جدا و شناسایی نمود . در ادامه به این ابزارهای رفتاری خواهم پرداخت تا بشر را بهتر بشناسیم و اگر بخشی از این رفتارها را در خود سراغ میکنیم ، در پی رفع آنها برآئیم . ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد
نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386 ساعت 18:28 توسط : شب شکن
نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386 ساعت 1:50 توسط : شب شکن
نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386 ساعت 17:10 توسط : شب شکن
سوالات را بخوانید:
الف: 116 سال
ب: 99 سال
ج: 100سال
د: 150 سال
او نمی تواند به سوال جواب دهد.
الف: برزیل
ب: شیلی
ج: پاناما
د: اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند.
الف: ژانویه
ب: سپتامبر
ج: اکتبر
د: نوامبر
خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند.
الف: ادر
ب: آلبرت
ج: جرج
د: مانوئل
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند.
الف: قناری
ب: کانگارو
ج: تولهسگ
د: موش
در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف میدهد.
اگر خیلی خودتان را گرفتهاید که همه جوابها را میدانید و به این دوست بنده خدا کلی خندیدهاید، بهتر است اول جوابها را مطالعه کنید:
2: کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود.
3: انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود.
4: اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر نام داد.
5: توله سگ، اسم لاتین آن Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ.
نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385 ساعت 23:50 توسط : شب شکن
نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385 ساعت 0:22 توسط : شب شکن
شما تحت تاثیر کدام رنگ هستید؟
قبل از هر چیزی، شما به طالع و بخت و اقبال چگونه نگاه می کنید؟امروز اومدم سر میلدونی، دیدم مقاله ای رسیده برایم با تیتر "شما تحت تاثیر کدام رنگ هستید؟" یک کم که گشتم دیدم قبلا در یک وبلاگ درج شده که اون هم از مجله نسل برتر نقل کرده ولی برای مجله فوق سایتی پیدا نکردم تا لینکش رو بگذارم. خلاصه بد نبود این موضوع متولدین ماه ها و ارتباطشان با رنگ و شخصیتشان.
متولدین فروردین: سرخ
متولدین اردیبهشت: صورتی
متولدین خرداد: نقره ای
متولدین تیر: خاکستری
متولدین مرداد: طلایی
متولدین شهریور: نارنج
متولدین مهر: آبی
متولدین آبان: سفید
متولدین آذر: بنفش
متولدین دی: قهوه ای
متولدین بهمن: زرد
متولدین اسفند: سبز
نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385 ساعت 1:23 توسط : شب شکن
بگوییم:از این که وقت خود را در اختیار من گذاشتید،متشکرم.
نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385 ساعت 1:19 توسط : شب شکن
نقطه آغاز ايجاد هوش مصنوعي اندكي بعد از جنگ جهاني دوم مي باشد . در آن زمان (نوربرت واينر) (1) با توجه به مسايل سيبرنتيك ، زمينه را براي پيشرفت هوش مصنوعي به وجود آورد . در سال 1950 ( آلن تيورينگ )(2) آزمايشي مبني بر اين كه آيا ماشين قادر است با قراآيندهاي مغز انسان رقابت نمايد، مطرح كرد.در سال 1956دركالج دارتموت (3)
جلسه اي برگزار شد كه تحقيقات وسيع بر روي هوش مصنوعي با تشويق مي نمود .
دهه 1960 به عنوان دهه توسعه و پيشرفت تحقيقات در زمينة هوش مصنوعي شناخته مي شود . برنامه هاي بازي شطرنج و روبوت ها ، زمينه هاي انساني تحقيقات هوش مصنوعي قلمداد مي شدند .
فنوني كه براي محدود كردن راهبردهاي جستجو و طراحي روش هاي ميان بر به منظور تصحيح پاسخ ها به كار مي رفت تقش بارزي در پيشرفت استفاده از هوش مصنوعي ايفا كردند .
نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385 ساعت 9:57 توسط : شب شکن
Nouns
It's not easy to describe a noun. In simple terms, nouns are "things" (and verbs are "actions"). Like food. Food (noun) is something you eat (verb). Or happiness. Happiness (noun) is something you want (verb). Or human being. A human being (noun) is something you are (verb).
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيدنوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385 ساعت 9:53 توسط : شب شکن

