تبليغاتX
وبلاگی برای خوبان
پروردگارا ، به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغییردهم ،دليري ده تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم تغيير دهم، بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم، مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا ومردم آن مطابق ميل من رفتار کنند
وبلاگی برای خوبان
.ساعت وقت تنهايي رونشون ميده ولي تنهايي باخدامعني نميده.ساعت توبرو من هستم تا هميشه

به کلبه کوچک ما خوش آمدید

از شانسی که در زندگیت یک بار بهت رو میده مواظبت کن!

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود. در اتاق جراحی که کم مونده بود. مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد: کشیدن پوست صورت، تخلیه چربیها(لیپو ساکشن)، عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم . همچنین به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بعد از بیمارستان بود. از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد.

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد . وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!

 

نتیجه : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن !

نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت!!!

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387 ساعت 23:38 توسط : شب شکن
خوشبختي!!!

 

 

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست

                              پس چرا امروز مي سوزم.

 

 

وقتي نميتوني فرياد بزني ناله نكن خاموش باش قرنها ناليدن به كجا انجاميد؟؟تو محكومي

                   به زندگي كردن تا شاهد مرگ آرزوهايت باشي.

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386 ساعت 21:55 توسط : آسمان
گل نیلوفر و مرداب

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برمی داشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم! سريع از کنار مرداب دورمی شدم.

حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم که ... گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده...

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386 ساعت 20:6 توسط : آسمان
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
 
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386 ساعت 16:56 توسط : شب شکن
اگه می خونی تا اخرشو بخون

 مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو .. كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟ اون هيچ جوابي نداد.... حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم . احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!” گم شو از اينجا! همين حالا اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد . يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم . بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي . همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به تو براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه .با همه عشق و علاقه من به تو مادرت. ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در جمعه 10 فروردین1386 ساعت 15:6 توسط : شب شکن
« استعفاء »

 به نام خدا و با سلام بدين وسيله رسمًا از بزرگسالي استعفاء مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك 8 ساله را قبول مي كنم . مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه اينجا يك رستوران 5 ستاره است . مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است ، چونكه مي توانم آن را بخورم . مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خودم را در هوا پرواز دهم . مي خواهم به گذشته برگردم ، وقتي همه چيز ساده بود ، وقتي داشتم رنگ ها را ، جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم ، وقتي نمي دانستم كه چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم . مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند . مي خواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي دنيا بي خبر باشم . مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود بر گردم . نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري ، خبر هاي ناراحت كننده صورتحساب ، جريمه و ... مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ، به يك كلمه محبت آميز ، به عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران ، به ... اين دسته چك من ،كليد ماشين ، كارت اعتياري و بقيه مدارك ، مال شما . من رسما از بزرگسالي استعفاء مي دهم . نظر شما چيست ؟؟؟ اي بهترين همراه من بيا تا بودن را آنطور كه مي خواهيم تجربه نماييم .

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385 ساعت 14:41 توسط : شب شکن
آدم‏ها مثل کتاب‏ها هستند

بعضی از آدم‏ها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد سخت و ضخیم و بعضی جلد نازک. بعضی سیمی و فنری هستند. بعضی اصلاً جلد ندارند.
بعضی از آدم‏ها با کاغذ کاهی چاپ می‏شوند و بعضی با کاغذ خارجی.
بعضی از آدم‏ها ترجمه شده‏اند.
بعضی از آدم‏ها تجدید چاپ می‏شوند و بعضی از آدم‏ها فتوکپی یا رونوشت آدم‏های دیگرند.
بعضی از آدم‏ها با حروف سیاه چاپ می‏شوند و بعضی از آدم‏ها صفحات رنگی دارند.
بعضی از آدم‏ها عنوان و تیتر دارند. فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم‏ها نوشته‏اند :
"حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است".
بعضی از آدم‏ها قیمت روی جلد دارند. بعضی از آدم‏ها با چند درصد تخفیف به فروش می‏رسند و بعضی از آدم‏ها بعد از فروش پس گرفته نمی‏شوند.
بعضی از آدم‏ها را باید جلد گرفت، بعضی از آدم‏ها جیبی هستند و می‏شود آن ها را توی جیب گذاشت، بعضی از آدم‏ها را می‏شود در کیف مدرسه گذاشت.
بعضی از آدم‏ها نمایشنامه‏اند و در چند پرده نوشته می‏شوند. بعضی از آدم‏ها فقط جدول و سرگرمی و معما دارند و بعضی از آدم‏ها فقط معلومات عمومی هستند.
بعضی از آدم‏ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم‏ها غلط چاپی دارند. بعضی از آدم‏ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط‏های زیادی.
از روی بعضی از آدم‏ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم‏ها باید جریمه نوشت و با بعضی از آدم‏ها هیچ تکلیف ما روشن نیست.
بعضی از آدم‏ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آن‏ها را بدانیم و بعضی از آدم‏ها را باید نخوانده دور انداخت.
بعضی از آدم‏هایی که مخصوص نوجوانان نوشته می‏شوند خیلی کودکانه و سطحی هستند. این جور آدم‏ها وقتی با بچه‏ها حرف می‏زنند، هی دهنشان را غنچه می‏کنند، هی زور می‏زنند و کلمات را کج و کوله می‏کنند. آن‏ها به‏جای اینکه مثل بچه‏ی آدم حرف بزنند، بچه‏گانه حرف می‏زنند و ادای بچه‏ها را در می‏آورند.
قيصر امين‏پور
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385 ساعت 0:57 توسط : شب شکن
چند پند

زنده ماندن یعنی نمردن در دلها
آنقدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا راه شكست دادن را بياموزيد
كسي كه به اميد شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است
 اگر هرروز راهت را عوض كني، هرگز به مقصد نخواهي رسيد
   ما زمان را تلف نمي كنيم، زمان است كه ما را تلف مي كند
 کسانی که با افکار عالی و خوب دمسازند ، هرگز تنها نیستند
 انديشمند بودن فقط به هنگام خشم معلوم ميشود
 ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است
 حسادت ما به ديگران بيشتر از ديگران خودمان را نابود ميكند
 آن کسانی که می خواهند همواره بی نیاز مانند ، باید ییوسته از آرزوها چشم پوشند
خردمند ترین افراد کسی است که در جستجوی خداوند است. و موفق ترین افراد هم کسی است که خداوند را یافته است
 موفقیتهای بزرگ تنها در صورتی نصیب انسان میشود که از شروع های کوچک رازی باشد
   معمولا بهترين نقطه براي شروع ، همان مكاني است كه الان در آن قرار داريد
 وظيفه شما در زندگي تغيير دادن دنيا نيست وظيفه شما تغيير دادن خودتان است
  پرواز را یاد بگیر....پرنده رفتنی است
بيايد ياد بگيريم و به ديگران هم بياموزيم اگه ميشهههههه
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385 ساعت 21:26 توسط : شب شکن
پری ها مونث اند

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين
مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و..
اجي     مجي    لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و  شيك   QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين،
خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
   خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه  !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
 اجي     مجي    لا ترجي
و آقا 92 ساله
 شد!
پيام اخلاقي اين داستان
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،
 ولي پريها.......
مونث هستند !!!!!!!!
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385 ساعت 0:4 توسط : شب شکن
عشق مثل مواد مخدر اعتياد آور است

عشق مثل مواد مخدر اعتياد آور است
 
مطالعه ای که در آمريکا انجام شده نشان می دهد که عشق  مثل مواد مخدر اعتياد می آورد .به گزارش سلامت نیوز به نقل از بی بی سی ، تيمی در دانشگاه ايالتی فلوريدا دريافت که ترکيب های شيميايی موجود در مغز که مسئول اعتياد هستند در عشق نيز نقش بازی می کنند.

پژوهشگران گفتند که پيک شيميايی موسوم به دوپامين، که مرکز پاداش مغز را تحريک می کند، باعث می شود موش های نر صحرايی تنها يک جفت داشته باشند

.

محققان در نشريه "نيچر نوروساينس" می نويسند که موش های صحرايی به  خاطر ايجاد پيوندهای پايدار معروف هستند . دوپامين نقشی کليدی در جذب مردم به چيزهای لذت بخش مانند غذاهای خوب بازی می کند . اين ماده همچنين

باعث می شود فرد معتاد نتواند از هروئين يا کوکائين پرهيز کند.

تيم محققان تصميم گرفت موش های صحرائی را مطالعه کند چون اين موجود بيش از هر حيوان ديگری در بروز نشانه های عشق به انسان شباهت دارد . نر و ماده اين حيوان تنها پس از يک بار جفتگيری با هم پيوند دائمی برقرار می کنند.

محققان دريافتند که پس از جفتگيری، دوپامين در مغز موش نر ترشح کرد و ناحيه ای موسوم به "نوکليوس اکامبنس" که در مغز انسان نيز وجود دارد را تحت تاثير قرار داد.

اين تيم سپس فعاليت پروتئينی را که با ترشح دوپامين در مغز موش فعال می شود مسدود کرد آنها دريافتند که با اين کار موش نر ميل قوی خود برای ترجيح دادن جفت خود بر ساير موش های ماده را از دست می دهد . برندون آراگونا، سرپرست اين تحقيقات گفت که هرچند انسان ها متفاوت هستند اما سازوکار زيربنايی اين حالت در انسان مشابه موش صحرايی خواهد بود.

کالين ويلسون، از انجمن روانشناسی بريتانيا، گفت: "عشق احساسی پيچيده است. بدون شک تغييراتی در سطح فيزيولوژی عصبی روی می دهد، اما مساله تنها به يک ماده شيميايی خلاصه نمی شود."

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385 ساعت 14:21 توسط : شب شکن
مناظره

تو میگویی : آن غیر ممکن است.
خدا میگوید : همه چیز ممکن است.   
 تو : من خسته ام.
خدا : من به تو آرامش و راحتی دادم.
تو : هیچ کس مراواقعا دوست ندارد.
خدا : من تو را دوست دارم.
تو : من نمیتوانم ادامه بدم.
خدا : مرهمت و توفیق  من کافی است.
تو : همه چیز برای من مبهم است.
خدا : من تو را هدایت خواهم کرد.
 تو : من نمیتوتنم آن کار را کنم.
خدا : تو همه کار میتوانی بکنی.
 تو : من توانایی اش را ندارم.
خدا : من توانا هستم.
  تو : اون ارزشی نداره.
خد ا: ارزشمند خواهد شد.
 تو : من نمیتونم خودم را ببخشم.
خدا : من تو را خواهم بخشید.
 تو : من نمیتونم خودم را اداره کنم.
خدا : من همه نیازهای تو را برآورده خواهم کرد
 تو : من میترسم.
خد ا: من در روح تو ترس قرار ندادم.
 تو : من همیشه نگران و ناکام هستم.
خدا : به من توکل کن.
 تو : من به اندازه ی کافی اعتقاد ندارم.
خدا : من به هر کس اعتقاد و ایمان داده ام.
  تو : من به اندازه ی کافی باهوش نیستم.
خد ا: من به تو عقل داده ام.
 تو : من احساس تنهایی میکنم.
خدا : من همیشه با تو هستم 
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385 ساعت 14:18 توسط : شب شکن
عشق کور است همراه دیوانگی

در زمان های بسیار دور وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، تمام فضیلت ها و تباهی ها (شامل کلیه صفت های خوب و بد انسانی) به دور هم جمع شده بودند، خسته تر و کسل تر از همیشه!!!
ناگهان در میان آنان، ذکاوت ایستاد و گفت: بیائید یک بازی کنیم، مثلاٌ قایم باشک....، همه از این پیشنهاد شاد شدند و قرار شد که دیوانگی چشم بگذارد و از آنجائی که هیچ کس نمی خواست تا دیوانگی او را پیدا کند ، همگی رفتند تا جائی پنهان شوند.....، دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم گذاشت و شروع به شمارش کرد، 1،2،3....همه رفتند و پنهان شدند.....
 
ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1385 ساعت 0:46 توسط : شب شکن
دو داستان

جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385 ساعت 1:10 توسط : شب شکن
سختی

چه قدر سخته که گل آرزوهاتو توی باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من!باغچه نو مبارک... ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385 ساعت 13:51 توسط : شب شکن
خریدن دل

گفتمش: دل میخری؟    پرسید چند؟

گفتمش: دل مال تو   تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

پ.ن:یک فنجان عشق میخواهم،گرم و شیرین باشه لطفا.

ادامه مطلب را در صفحه جديد بخوانيد

نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385 ساعت 13:49 توسط : شب شکن